یک ‌رژیم غذایی متعادل برای خانم ‌ها

با بخش غذاهای رژیمی مجله اینترنتی بیست ستون همراه باشید

بهترین موقع برای خوردن کربوهیدرات، پروتئین و چربی چه مواقعی است؟ چه میزان پروتئین باید مصرف کنید و چه چیزی میزان مصرف ‌مواد غذایی روزانه شما را مشخص می‌کند؟ عاقلانه انتخاب کنید و به‌این‌ترتیب هر روز رژیم غذایی سالمی خواهید داشت.

نیازهای غذایی روزانه خانم‌ها با آقایان متفاوت است و در این مقاله متخصص تغذیه ما راهنمایی‌ها و ایده‌هایی برای تهیه غذاها برای خانم‌هایی که به دنبال رژیم غذایی متعادل و سالم هستند ارائه داده است؛ اما منظور ما از رژیم غذایی متعادل دقیقا چیست؟ قوانین ساده‌ای است مانند اینکه روزانه پنج وعده غذایی بخورید شامل سه وعده دانه‌های کامل یا اینکه بیشتر ‌ماهی و ‌مرغ بخورید و کمتر ‌گوشت قرمز و یا اینکه مواد لبنیاتی کم‌چرب انتخاب کنید؛ اما این کل قضیه نیست. چه میزان باید غذا بخورید و بهترین موقع برای خوردن پروتئین، کربوهیدرات یا چربی کی است؟ این مقاله را بخوانید تا شما را به داشتن رژیم غذایی متعادل و سالم هدایت کنیم.

جدول میزان مصرف ‌مواد غذایی

نیاز به مواد مغذی مختلف بسته به جنسیت، وزن، سن و میزان فعالیت روزانه شما متفاوت است بنابراین از این جدول فقط به عنوان یک راهنمایی کلی استفاده کنید. این جدول میزان مواد مغذی توصیه‌شده برای داشتن یک رژیم غذایی متعادل و سالم و بیشتر برای نگه داشتن وزن را نشان می‌دهد نه کم و زیاد کردن آن. به‌طور نمونه خانم‌ها مواد مغذی کمتری نسبت به آقایان نیاز دارند به استثناء نمک و فیبر.

میزان مواد مغذی موردنیاز روزانه:

خانم‌ها 2000 انرژی (کیلوکالری)

آقایان 2500 انرژی (کیلوکالری)

پروتئین

خانم‌ها 45  (گرم)

آقایان 55  (گرم)

کربوهیدرات

خانم ها 230 (گرم)

آقایان  300 (گرم)

شکر

آقایان 90  (گرم)

بانوان 120  (گرم)

چربی

آقایان 70 (گرم)

بانوان 95 (گرم)

چربی‌های اشباع شده

آقایان 20 (گرم)

بانوان 30 (گرم)

فیبر

آقایان 24 (گرم)

بانوان 24 (گرم)

نمک

آقایان 6 (گرم)

بانوان 6 (گرم)

 

 اندازه وعده ایده آل

اعداد و جدول‌ها بسیار خوب هستند اما چگونه با شما و رژیمتان هماهنگ می‌شوند؟ میزان مواد مغذی را با راهنمایی راحت‌تری که در زیر برای تشخیص اندازه وعده مناسب آورده‌ایم، شخصی‌تر کنید.

سهم مواد مغذی شما:

اندازه مصرف غذاها

کربوهیدرات‌ها مانند کرن فلکس، ‌برنج، ‌پاستا و ‌سیب‌زمینی به اندازه کف دستتان

پروتئین‌ها مانند گوشت، ‌مرغ و ‌ماهی به اندازه دو کف دستتان (به شکلی که می‌خواهید ‌آب بخورید مشت کنید)

تنقلات مانند پاپ‌کرن یا چیپس دو انگشت

کیک‌ها دو سر شست

کره و موادی که مثل کره روی ‌نان می‌مالید

 

صبحانه

سوخت‌وساز خود را با خوردن ‌صبحانه‌ای شامل پروتئین به شدت بالا ببرید. تخم‌مرغ، ‌ماهی سالمون، ژامبون یا لبنیات کم‌چرب را انتخاب کنید. ما کالری بیشتری را برای هضم کردن پروتئین تا کربوهیدرات مصرف می‌کنیم؛ بنابراین با پروتئینی کردن ‌صبحانه خود سوخت‌وساز خود را بالا می‌برید و کالری کمتری در طول روز مصرف خواهید کرد چون غذاهای پروتئینی مدت زمان بیشتری شما را ‌سیر نگه می‌دارند.

غذای رژیمی پیشنهادی: تهیه یک ‌صبحانه پروتئینی لازم نیست زیاد طول بکشد. صبحتان را با ‌نان تست و یک تخم‌مرغ، یک تکه سالمون یا کمی ژامبون شروع کنید. اگر هم بیشتر وقت داشتید از خوردن ‌املت و امثال آن لذت ببرید.

هر کاری می‌کنید به‌هیچ‌عنوان از خوردن ‌صبحانه خودداری نکنید زیرا این باعث می‌شود قند خون شما به شدت بالا برود که به این معنا است که در باقی روز غذاهای نامناسبی را برای مصرف انتخاب خواهید کرد. به یاد داشته باشید ‌صبحانه نقش مهمی را در ‌مواد غذایی مصرفی روزانه شما و همچنین در نگه داشتن وزن سالم بازی می‌کند.

میان وعده صبح

راه ایده آل برای کنترل سطح قند خون شما خوردن چیزهای کوچک در طول روز است. به این معنی نیست که بیشتر می‌خورید بلکه در حال پخش کردن کالری ورودی خود در طول روز هستید. از میان وعده‌هایی استفاده کنید که مواد مغذی مفیدی دارند که هم شما را ‌سیر نگه دارند و هم پنج وعده غذایی در روز شما را کامل کنند.

غذای رژیمی پیشنهادی: به جای خوردن بیسکوئیت در صبح‌ها، ‌کلوچه درست شده از جو دوسر با کره بادام‌زمینی و یک ‌موز بخورید یا از ‌ماست با‌میوه‌ها و ‌سبزیجات استفاده کنید.

نهار

یک نهار مخلوط از پروتئین و کربوهیدرات‌های نشاسته دار تهیه کنید. غذاهایی که کربوهیدرات غنی هستند انرژی فراهم می‌کنند و بدون آن‌ها شما از آن خستگی معمول عصرها رنج خواهید برد. کلید این است که کربوهیدرات‌هایی را انتخاب کنید که قند خون را به‌طور ثابتی بالا نگه می‌دارند. این به این معناست که به جای استفاده از کربوهیدرات‌های ساده یا آن‌هایی که سفید هستند از دانه‌های کامل استفاده کنید که غنی از فیبر می‌باشند زیرا این به شما کمک می‌کند از خستگی بعدازظهرها جلوگیری کنید.

غذای رژیمی پیشنهادی: می‌توانید ساندویچ ‌نان سبوس با سالمون، ‌مرغ یا لبنیات کم‌چرب به همراه مقدار کافی ‌سالاد بخورید.

عصرانه

میلتان به خوردن چیزهای شیرین و نیازتان به انرژی را با خوردن ‌میوه راضی کنید. یک مشت ‌میوه خشک‌شده همراه با آجیل شیرین نشده، پروتئین و چربی سالم موردنیاز شما را فراهم می‌کند و تا بعد شما را راضی نگه می‌دارد.

غذای رژیمی پیشنهادی: به جای ‌شکلات یا ‌تنقلات مانند آن یک مشت حلقه‌های ‌سیب خشک‌شده با تعدادی بادام یا ‌گردو میل کنید. ‌میوه خشک‌شده چهار برابر شیرین‌تر از ‌میوه تازه است که این عالی است اگر در بعدازظهر کلاس ‌ورزش داشته باشید. ترکیب کردن ‌میوه‌های خشک‌شده با مغزها سبب می‌شود قند آن‌ها در بدن ثابت بماند و شما را برای مدت زمان بیشتری با انرژی نگه دارد. به‌طور مرتب یخچال خود را از مقدار کافی مواد کوچک کم‌کالری مانند گوجه فرنگی‌های کوچک یا انگور پر کنید که باعث می‌شود وقتی هوس خوردن چیزی شیرین یا ترد می‌کنید به سراغ آن بیسکوئیت نروید.

شام

خوردن کربوهیدرات‌ها را متوقف نکنید. آن‌ها چربی کمی دارند، غنی از فیبر هستند و به شما کمک می‌کنند شب احساس ‌آرامش بیشتری داشته باشد. آن‌ها را با بعضی چربی‌های لازم و سالم مخلوط کنید. آن دسته از چربی‌هایی که در ‌ماهی‌هایی مانند سالمون و ساردین و همچنین مغزها، دانه‌ها و روغن‌هایشان پیدا می‌کنید. بدن شما می‌تواند از این چربی‌های سالم در طول شب برای بازسازی استفاده کند که برای نگه داشتن ‌پوستو موی سالم ضروری است.

غذای رژیمی پیشنهادی: نصف بشقاب خود را با انواع ‌سبزیجات رنگی یا ‌سالاد پر کنید همراه با ‌مخلفاتی از روغن بذر کتان و مقداری گوشت، ‌ماهی یا لوبیا با ‌برنج قهوه‌ای یا ‌پاستا.

منبع: www.bistsotoon.com

 

تم تولد کودکان – تجربه ی یک شب به یاد ماندنی

برای اینکه بخواهیم یک جشن تولد جذاب داشته باشیم شاید مهمتر از هر چیز این است که بدانیم قرار است چگونه میهمانی ای داشته باشیم؟ چیزی که این روزها به اسم تم مهمانی از آن نام برده می شود، در واقع دانستن تمامی جزئیاتی است که به ما کمک می کند، علاوه بر اینکه همه چیز طبق برنامه و منظم و البته در زمان دقیقش اجرا شود؛ یک هماهنگی زیبا و دوست داشتنی هم در مورد تمامی ارکان میهمانیمان داشته باشیم. تم تولد به ما کمک می کند، بدانیم دقیقا باید کیک تولد به چه شکل باشد، تزئین جشن  تولد به چه صورتی اجرا شود و حتی ظروف و چیدمان میز بار چگونه باشد.

اما به نظر من بیشترین نوع تولدی که انتخاب تم مناسب برای آن اهمیت بسیاری دارد، تولد کودکان است. شاید انتخاب یک تم تولد بزرگسالان که به درستی انتخاب و اجرا شده باشد مورد تحسین قرار بگیرد؛ اما احساس یک کودک ذوق زده در میان جشن تولدش هنگامی که همه چیز شبیه کاراکترهای کارتون مورد علاقه اش هستند، چیز دیگری است. یک لحظه تصور کنید کودک شما که عاشق کارتون اسپایدرمن است، ناگهان خود را در میان بادکنکهای فویلی اسپایدرمن یا تاج اسپایدرمن و حتی قاشق و چنگال هایی به شکل اسپایدرمن ببیند. فکر نمی کنم هیچ چیز برای یک کودک لذت بخش تر از این تجربه باشد. تازه فرض کنید در کنار بادکنک آرائی و دیزاین در تم تولد اسپایدرمن ؛ کودک شما بر روی میز خوراکی های تولد و بر روی دستمال کاغذی ها هم عکس کاراکتر مورد علاقه اش را ببیند.

 

می توانیم برای کودکانمان لحظاتی شگفت انگیز خلق کنیم، تنها کافی است کمی خلاقیت در برگزاری مراسم تولد آنها داشته باشیم.

 

دو ایده ی ساده و بامزه

در اینجا می خواهیم به شما دو ایده ی جالب در رابطه با برگزاری جشن تولد کودکتان بگوییم. البته اگر تم تولد کودک مناسبی انتخاب کرده باشید می توانید لحظات شیرین تری برای کودکتان با این ایده ها ایجاد کنید.

  1. شما می توانید یک ویدئوی خانوادگی با ماسک ها یا المان های مرتبط با تم جشن تولد کودکتان ضبط کنید و برای یادگاری در ابتدای سایر فیلم هایی که حتی با یک موبایل دستی ضبط کرده اید آن را قرار دهید. کودکتان با دیدن شما در لباس ها یا ماسک کاراکتر و تم تولد مورد علاقه اش بسیار ذوق زده خواهد شد.
  2. شما می توانید به سادگی با چند تماس، میهمانان خود را هم در جریان تم تولد کودک بگذارید. آنها می توانند به سادگی با خریدن یک ماسک یا یک بادکنک و یا انتخاب یک کاغذ کادوی هماهنگ، به شادی کودک شما اضافه کنند.

چند تم تولد کودک محبوب سال

تم تولد کودک باب اسفنجی : در تم تولد باب اسفنجی بادکنک ها و تزئین جشن با استفاده از کاراکترهای با نمک این کارتون خواهد بود. تازه فرض کنید باب اسفنجی و پاتریک در کنار دیس فینگرفود جشن تولد کودک شما هستند.

تم تولد کودک اسپایدرمن : همین طور که در متن اشاره کردیم در تم تولد اسپایدرمن هم همه چیز در تولد رنگ و بوی این کارتون دوست داشتنی و جذاب را دارد. تم تولد اسپایدرمن یکی از محبوب ترین تم ها در میان همه است. من که فکر می کنم بزرگسالان هم حتی این تم را دوست داشته باشند!

تم تولد کودک کیتی : فکر نمی کنم این روزها بتوان دختر بچه ای را پیدا کرد که عاشق کیتی نباشد و یا در اتاقش حداقل در چند جا اثری از این گربه ی دوست داشتنی وجود نداشته باشد. در تم تولد کیتی هم تمام خانه، کیک تولد کودک، بادکنک تولد کودک و خلاصه همه جا اثری از این گربه ی خوش روی شیرین هست.

 

 

تم تولد کودک مک کوئین

تم تولد کودک باربی

تم تولد کودک راپانزل

 

و در نهایت اینکه اگر تا به حال تجربه ی برگزاری یک جشن تولد با تم تولد کودک را نداشته اید می توانید برای انتخاب این اقلام و یا اجرای میهمانی و تزئین جشن تولد از مشاورین و یا موسسات معتبر در این زمینه کمک بگیرید. اگر این مقاله را دوست داشتید برای آنکه اطلاعات جالبی در رابطه با برگزاری انواع جشن ها داشته باشید، می توانید سایر مقالات ما را هم مطالعه کنید.

امیدواریم این مقاله سهمی هر چند کوتاه در شاد کردن کودکانتان داشته باشد.

 

 تمامی اجسامی که در اطراف ما وجود دارد و از انها استفاده میکنیم ممکن است رویداد هایی مانند: شکستن، تبخیر شدن، زنگ زدن (برای آهن آلات)، آب رفتگی و صدمه دیدن و سایر موارد دیگر، برای آنها رخ دهد که این رویداد ها باعث ضایع شدن و از بین رفتن بخشی از آن کالا میشود و به آن ضایعات گفته میشود.

انواع ضایعات

ضایعات را به دو دسته کلی تقسیم میکنند:
1) ضایعات عادی
2) ضایعات غیرعادی

ضایعات عادی

ضایعاتی هستند که با توجه به ماهیت عملیات تولیدی به وجود میایند و پیشگیری و جلوگیری از وقوع چنین عملیاتی غیرممکن است و خواه ناخواه این‌ رویداد رخ میدهد.

ضایعات غیرعادی

ضایعاتی هستند که به دلایل مختلفی چون نبود مهارت لازم کارگران و یا به
صورت غیرعادی در تولید ،ایجاد می شود را به عنوان ضایعات غیرعادی میشناسند.
باید دقت داشته باشیم که ضایعات غیرعادی را در حسابی با عنوان
ضایعات غیرعادی شناسایی و ثبت می نمایند و در نهایت به سود و زیان نقل می دهند.

 

ضایعات آهن

ضایعات آهنی مهمترین و بیشترین بخش باقی مانده پس ازجریان تخریب و ساخت و ساز یک ساختمان است و می‌تواند بخش زیادی از هزینه خرج شده طی ساخت ساختمان را با فروش ضایعات آهنی جبران کنند.قیمت ضایعات در تهران  خوشبختانه ساختار آهن به صورتی است که استفاده از آن برای پروژه‌های بلند مدت امکان پذیر است و به طور معمول خوردگی و زنگ زدگی کامل آن به یک زمان بسیار طولانی نیاز دارد.

پس زمانیکه یک ساختمان تخریب می‌شود و امکان بازیافت ضایعات آهن استفاده شده در آن فراهم می‌شود، اگر از تخریب ظاهری آن بگذریم، می‌توان نتیجه گرفت که ویژگی‌های فیزیکی و شیمیایی آن تا حد بسیار بالایی حفظ شده و تنها بخش کوچکی از قسمت‌های سطحی آن دچار خوردگی شده و از بین رفته.
جالب است بدانید که ضایعات آهن به طور اختصاصی به آهن آلات باقی‌مانده از جریان تخریب منتهی نمی‌شوند و انکان دارد در طول زمان مختلف بعضی از وسایل خانه قدیمی شده و یا با وسایل جدید و مدرن جایگزین شود. به همین دلیل می‌توان آن وسایل قدیمی تر را نیز بازیافت کرد و از هزینه به دست آمده از آن در موارد مورد نیاز استفاده کرد.

 

ضایعات المینیوم

اگر قصد داشته باشیم که ضایعات آلومینیوم را فقط به ساخت و ساز و تخریب یک ساختمان ربط دهیم، می‌توان نتیجه گرفت که تنها بخش کوچکی از آن از این حوزه به دست می‌آید. حقیقتا اگر به ساختمان های اطراف خود توجه کنیم، درخواهیم یافت که تنها بخش‌هایی مانند درها و پنجره ها و شاید چند ابزار محدود خانگی از آلومینیوم ساخته شده باشند. در حالی که در دیگر بخش‌های صنعتی و خصوصا در حوزه حمل و نقل درصد استفاده از آلومینیوم بسیار بیشتراز ساخت و ساز ساختمانی بوده و امکان بازیافت آنها نیز به مراتب بیشتر است.

 به همین دلیل می‌توان ادعا کرد که ضایعات آلومینیوم از بخش‌های مختلف و متعددی جمع آوری می‌شود که حوزه ساخت و ساز ساختمانی و حوزه حمل و نقل اصلی‌ترین و مهم ترین تولید کننده آنها به شمار می‌رود.
بزرگ‌ترین برتری آلومینیوم نسبت به سایر فلزات در این است که در اثر واکنش با اکسیژن هوا تولید یک لایه چسبناک و نفوذ ناپذیر می‌کند که از خوردگی لایه‌های زیرین جلوگیری می‌کند و در نتیجه آلومینیوم برای سالهای زیادی قابل استفاده است. بازیافت ضایعات آلومینیوم نسبت به آهن در سطح کیفی بیشتری نصیب فرد می‌کند.

ضایعات مس

ماده مس به دلیل خصوصیات خاص و منحصر به فرد خود توانایی بالایی در انتقال گرما و انتقال جریان الکتریسیته دارد. به همین دلیل گفته شده بیشتر استفاده عمده آن به تولید مسیرهای ارتباطی مانند سیم و کابل همچنین تولید ظروف مسی برمی‌گردد.

 پس برای بازیافت ضایعات مس می‌توان نتیجه گرفت که این دو مورد منبع اصلی تولید آنها هستند. سیم‌های مسی و حتی ظروف مسی میزان خوردگی بسیار کمی دارند در جریان بازیافت درصد بیشتری از آنها گردآوری می‌شود. این موضوع کمک می‌کند که مس به دست آمده نسبت به مقدار مس مصرف شده ، تفاوت قیمت آنچنانی نداشته باشد و باعث بازگشت سرمایه زیاد و قابل توجه ای به فروشندگان میشود.

 

آدرس سایت :

خرید ضایعات

مهمترین دلایل تأسیس مدارس هوشمند

مهمترین دلایل تأسیس مدارس هوشمند عبارتند از :

الف) امروزه به علت رشد فناوری های رایانه ای، سرعت نقل و انتقالات اطلاعات و مسئله ی انفجار دانش، اطلاعات و دانش به سهولت و سرعت می تواند در اختیار همگان قرار گیرد و دیگر مانند گذشته مدرسه تنها چهار چوبی نیست که معلم بخواهد دانش، مهارت و ارزشها را در آن به دانش آموزان منتقل کند بلکه چارچوبهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و وسایل ارتباط جمعی در شکل پذیری پنداره های دانش­آموزان نقشی تعیین کننده دارند. یکی از تبعات این امر بالا رفتن سطح دانش متعارف دانش آموزان است که هماهنگی با دوره های آموزشی را بر هم می زند. در چنین شرایطی استفاده از فناوری های اطلاعاتی و انفورماتیکی در مدارس هوشمند، امکان به روز نمودن اطلاعات علمی معلمان و ارتقاء مهارتهای تدریس ایشان را فراهم می آورد به طوری که آنها می توانند با استفاده از امکانات موجود در این مدارس برآورد صحیح­تر و دقیق تری از دانش متعارف دانش آموزان کسب نموده و دوره های آموزشی و مطالب درسی را با دانش متعارف دانش آموزانشان هماهنگ سازند.

ب) از سوی دیگر برنامه­های آموزشی در مدارس سنتی، اکثراً به صورت معلم محور بوده و با استعدادها، توانایی ها، نیازها و شیوه های یادگیری دانش آموزان که هر یک آهنگ مخصوص خود را دارد، متناسب نیستند. مدارس هوشمند به دلیل برنامه های درسی انعطاف پذیر، امکان تدریس با شیوه های نوین، داشتن طیف وسیعی از برنامه ها و روش های آموزشی و محوریت بخشیدن به نقش دانش آموز (با در نظر گرفتن تفاوت های فردی و توجه بیشتر به نیازها، علائق و استعدادهای آنان) می‌توانند در جهت از بین بردن و یا کاهش دادن این شکاف آموزشی مؤثر و مفید باشند و در واقع هر دانش آموز بسته به استعداد خود می تواند آموزش ببیند و یا به عبارت دیگر سیستم آموزش نسبت به استعداد دانش آموزان متغیر است.

ج) جامعه اطلاعاتی آینده نیازمند افرادی است که بتوانند فناوری اطلاعات را خلاقانه در جهت رشد و توسعه به کار برند، در این عصر بی بهره ماندن از دانش، بینش و مهارت های روز، به بیکاری، نابرابری های اجتماعی و در نتیجه پیدایش نارضایتی و تنش می انجامد و مدارس هوشمند نیز عمدتاً در جهت تأمین این نیازها برنامه ریزی شده اند چرا که در این مدارس دانش آموزان می‌آموزند که چگونه اطلاعات مورد نیاز خود را از طریق شبکه های اطلاعاتی استخراج نمایند، چگونه در مورد آنها بیندیشند و چگونه حاصل یافته­های خود را در جهت حل مسائل و مشکلات خود و توسعه و پیشرفت جوامع شان به کار گیرند. نظام آموزش و پرورش نیز به نوبه خود با وارد کردن فناوری های ارتباطی در این عرصه تلاش کرده تا حداکثر بهره برداری را از این دستاورد بشری داشته باشد. مدارس هوشمند در دنیا حاصل به کارگیری از این امکانات است. کشور مالزی در سال 1998 برای اولین بار به عنوان نخستین کشوری بود که مدارس هوشمند را در نظام آموزش و پرورش راه اندازی کرد و با ارایه الگوی موفق توانست تجربه خود را به سایر کشورها نیز منتقل کند و امروزه علاوه بر مالزی دیگر کشورها نیز برای هوشمند کردن مدارس خود اقدام کرده اند که بطور مثال می توان از فرانسه به عنوان کشوری موفق در این عرصه نام برد (آموزش و پرورش شهر تهران، 1389).

فرهنگ جامعه و دیدگاه جامعه نسبت به فناوری اطلاعات می تواند یکی از مسائل تأثیر گذار و مهم در توسعه ی مدارس هوشمند به شمار رود. با توجه به اینکه درک روشنی از کارکردهای فناوری اطلاعات در آموزش و نحوه­ی تأثیر آن در افزایش سطح یادگیری دانش آموزان وجود ندارد، نمی توان انتظار داشت تا پشتیبانی مناسبی از مفهوم مدرسه هوشمند از سوی جامعه صورت گیرد. دسترسی به اینترنت و آشنایی با فضای پیشرفت های نوین در حوزه فناوری از جمله ی مسائلی است که می تواند بستر مناسبی برای نشر و توسعه­ی مفهوم مدرسه هوشمند درجامعه فراهم کند. هر چه که مردم و جامعه با کاربردهای فناوری و اطلاعات در زندگی و بالاخص در آموزش آشنا باشند، می توان امیدوار بود که استقبال بیشتری نیز از مدارس هوشمند صورت بگیرد و مردم بتوانند اهمیت توسعه مدارس هوشمند را درک کرده و برای توسعه این مدارس کمک نموده و در سرمایه گذاری ها با دولت و مدیران مدارس شریک شوند. سطح سواد دیجیتالی و دسترسی مردم به فناوری روز مانند اینترنت می تواند در میزان استقبال ایشان  از مدارس هوشمند تأثیر گذار باشد (آموزش و پرورش شهر تهران، 1389).

تعریف تصویر بدنی

از نظر سندز[1] تصویر بدنی بر اساس یک ساختار چند وجهی مفهوم سازی می‎شود، در واقع تصویر بدنی مفهوم پیچیده‎ای است که در بردارنده عوامل بیولوژیکی، روان شناختی درونی و عوامل اجتماعی وخارجی است(بی تا، به نقل از علیپور، معظمی، نزهد، ظاهری، 2009).

تصویر بدنی از خود[2] به معنای احساسات فرد درباره جذابیت‎های زیبایی ظاهری و جنسی خود است. به عبارت روشن‎تر به این معناست که فرد بدن خود را چگونه می‎بیند و چه احساسی درباره آن دارد و نیز فکر می‎کند دیگران بدن او را چگونه می‎بینند(ریچاردلی [3]، مک کابه[4]، 2001). اصطلاح تصویر بدنی اولین بار توسط پل شیدلر [5](1920,به نقل از گیلسون[6]، فرایت[7]، 2006) به عنوان تصویری از بدن و جسم خود که انسانها در ذهن خود می‎سازند و نحوه ظهور آن در نظر خودشان، تعریف شد.این تعریف هم شامل ادراک و نگرش می‎شود که مولفه ادراکی برای تصویر بدنی این است که فرد اندازه، شکل، وزن، صورت، حرکت و اعمالش را چگونه می‎بیند، در حالی که اجزای نگرشی این است که فرد چه احساسی درباره این ویژگی‎ها دارد و چگونه احساساتش رفتارایشان را هدایت می‎کند. کش (1997) بیان می‎کند تصویر بدنی به آنچه فرد واقعاَ شبیه آن است، یعنی به شکل و ظاهر فیزیکی فرد مربوط نمی شود، بلکه به احساس فرد نسبت به بدنش مربوط است بخصوص باورها، ادراکات، افکار، احساسات و فعالیتهای فرد که با ظاهر فیزیکی او ارتباط دارد.

اگر چه این اصطلاح در رشته‎های مختلف مثل پزشکی، روان شناسی، روان پزشکی، روانکاوی، فلسفه، مطالعات فرهنگی و مطالعات فمینیستی وجود دارد اما معنای ثابت و اجماعی در همه این رشته‎ها ندارد(پوپ، فیلیپس، اولوردیا، 2000).

تصویر ذهنی از جسم خود، مفهوم پیچیده‎ای است که در بردارنده عوامل بیولوژیکی، روانشناسی درونی و عوامل اجتماعی خارجی است.رضایت از تصویر ذهنی از جسم خود مستلزم رضایت از تناسب اندام، زیبایی ظاهری، سلامت بدنی، پاکیزگی و زیبایی پوست ومو و توانایی مهار کردن وزن می‎باشد(پاشا، نادری، اکبری، 2008). گروگان[8] (1999)تصویر بدنی را به عنوان ادراک شخصی، افکار، احساسات فرد درباره بدن خود توصیف کرده است و جنبه فاعلی‎ای که در جریان تاثیرات اجتماعی مانند عدم رضایت از تصویر بدنی تغییر می‎کند. جامعه انسانی همواره ارزش بسیاری برای زیبایی بدن انسانی قائل بوده است. اما این زیبایی در همه فرهنگ‎ها و در سراسر تاریخ تعریف واحدی نداشته است. تصویر بدنی از خود تا حدودی نتیجه تجربیات شخصی، شخصیت و عوامل متنوع اجتماعی و فرهنگی از جمله تعریف زیبایی است. احساس فرد نسبت به ظاهر فیزیکی وی در چشم دیگران یا ایده آل‎های فرهنگی که در آن زندگی می‎کند تصویر بدنی او را از خودش شکل می‎دهد. درک فرد از ظاهر خود می‎تواند از درک دیگران از ظاهر او یا از استانداردهای اجتماعی متفاوت باشد. هم چنین تصویر بدنی از خود، طیف وسیعی از تأثیرات روانی و فیزیکی را بر فرد می‎گذارد(توکا[9]، 2008).

تصویر بدنی تصویر شخصی فرد از بدنش است که عواطف را نیز در بر می‎گیرد. گاهی به تصویر بدنی بعنوان درک خود[10] اشاره می‎شود. تصویر بدن شامل حس درونی کودک در مورد خودش است. این احساس درونی از بدو تولد شروع شده و روشهای تربیتی اعمال شده بر کودک تاثیر بسزایی بر آن دارند. در کودکانی که ارتباط گرم و امنی با دیگران و محیط شان دارند تصویر بدنی مناسب تری شکل می‎گیرد. در سالهای بعدی تصویر بدن مثبت وابسته به تجارب جابجایی و تحرک و کنترل بدن در محیط است تصویر بدنی، مفهوم بدن[11] و طرحواره بدنی همگی اجزای آگاهی بدنی[12] هستند. سطح بالاتر تصویر بدنی بواسطه الگوهای حرکتی و برتری جانبی و عملکرد طرفی و جهت یابی[13] ایجاد می‎شوند (پرسنل[14]، برمن[15]، مادلی[16]، 2007).

[1]. Sands

[2]. Body image

[3]. Ricciardelli

[4]. McCabe

[5]. Paul Schilder

[6]. Gleeson

[7]. Fright

[8]. Grogan

[9]. Tucca

[10]. self concept

[11]. body concept

[12]. body awareness

[13]. directionality

[14]. Presnell

[15]. Bearman

[16]. Madeley

تبیین­های روانشناختی:

بسیاری از روانشناسان، پدیدۀ خرابکاری را ناشی از عدم رشد کامل شخصیت فرد می­دانند و به زعم بعضی از آن­ها، برخی از تیپ­های شخصیتی، تمایل بیشتری به انجام کنش کج­روانه از خود نشان می­دهند. در این دیدگاه­ها، خرابکاری به عنوان یک اختلال رفتاری تلقی شده و ناشی از خصوصیات و ویژگی­های فردی بوده و چنین شخصی آدم غیر عادی محسوب می­شود.

 

2-2-1. نظریۀ ناکامی-پرخاشگری

این رویکرد که نخستین بار در سال 1939 به وسیلۀ دالاد و همکاران ارائه شد، فرض می­کرد که اگرچه ما دارای یک سائق پرخاشگرانه فطری هستیم، اما رفتار پرخاشگرانه به وسیلۀ ناکامی از بالقوه به بالفعل تبدیل می­شود (جارویس، 1380: 90). به عبارتی هرگاه کسی در تلاش برای دستیابی به هدفی ناکام بماند، سائق پرخاشگری فعال شده و این نیز به نوبۀ خود رفتاری را برای صدمه زدن به فرد یا شیء منبع ناکامی بر می­انگیزد. در این دیدگاه دو نکته مهم مطرح شده است. یکی این­که علّت پرخاشگری معمولاً ناکامی است و دیگری این­که پرخاشگری از ویژگی­های سائق است یعنی نیرویی است که تا رسیدن به هدف پایدار می­ماند و واکنشی فطری است (اتکینسون و دیگران، 1380: 745). البته ارونسون (1373)، معتقد است که ناکامی تنها علّت پرخاشگری نیست بلکه عوامل دیگری نیز در بروز رفتار پرخاشگرانه دخیل هستند.

برخی دیگر از محققان نیز آمیختگی ناکامی با احساس محرومیت نسبی را زمینه­ساز بروز اعمال خرابکارانه و خشونت­آمیز می­دانند. در واقع این دسته از نظریات بیشتر به برداشت ذهنی از محرومیت نسبی تأکید دارند (رابرت­گر، 1379: 53-54). گابریل موزر طی تحقیقاتی نشان داد که احساس اجحاف و احساس ناکامی دو انگیزۀ مهم در بروز رفتارهای خرابکارانه و پرخاشگرانه به شمار می­آیند. تیم تحقیقاتی، تعدادی باجۀ تلفن شهر پاریس را که بیشتر از باجه­های دیگر در معرض تخریب و حملۀ خرابکار­ها قرار داشت تحت نظر قرار دادند. نتایج حاکی از آن بود که اکثریت قریب به اتفاق کسانی که عامل تخریب تلفن­های عمومی بودند دو انگیزۀ مهم در رفتار ویرانگرانه خود داشتند. اولاً دستگاه تلفن شمارۀ مورد نظر را نمی­گیرد و سکه را می­خورد و پس نمی­دهد و ثانیاً فرد تلفن کننده از این که در کار خود موفق نشده است، خشمگین می­شود و به دستگاه تلفن مشت می­کوبد. به عبارتی انگیزۀ خرابکاری دو چیز بود: احساس ظلم و ستم و اجحاف و عدم موفقیت در کار (ژانورن، 1367: 32-33). از جمله مفاهیمی که در جریان تحولات نظری نظریۀ ناکامی- پرخاشگری وارد آن شده است، مفهوم جابجایی یا تعویض می­باشد. بر اساس این فرضیه، اگر شخص ناکام شده نتواند پاسخ پرخاشگرانه را در برابر مسبب ناکامی به اجرا در آورد، آنگاه این شخص تلاش می­کند پرخاشگری و خشونت را به شخصی منتقل کند که از لحاظ ویژگی­های جسمانی شبیه مسبب ناکامی است (عبدلی، 1385: 108).

2-2-2. نظریۀ یادگیری اجتماعی

نظریۀ یادگیری اجتماعی در نقطۀ مقابل نظریۀ غریزی بودن پرخاشگری و خشونت، توسط آلبرت بندورا (1973) مطرح شد. وی معتقد بود که تمام پرخاشگری بشر، همانند دیگر رفتارهای اجتماعی به وسیلۀ تقلید و تقویت آموخته می­شود (جارویس، 1380: 87). این نظریه بر کنش متقابل بین فردی انسان­ها توجه دارد اما ریشۀ­ آن­را باید در بررسی­های مکتب رفتارگرایی جستجو کرد. سروکار این مکتب با شکل­هایی از رفتار است که از آدمیان در پاسخ به شرایط محیط سر می­زند. بعضی رفتارهای اجتماعی ممکن است تقویت شوند در حالی که برخی دیگر ممکن است پیامدهای نامطلوبی داشته باشند. آدم­ها از طریق فرایند تقویت افتراقی سرانجام موفق­ترین الگوی رفتاری را انتخاب می­کنند (اتکینسون، 1380: 749). در این دیدگاه پرخاشگری پاسخی آموخته شده است که از راه مشاهده یا تقلید آموخته می­شود و هرچه بیشتر تقویت شود احتمال وقوع آن بیشتر است.

بندورا در تئوری یادگیری اجتماعی فرضیه­های زیر را مطرح می­کند:

الف: پرخاشگری فقط یکی از چند واکنش احتمالی در قبال تجربۀ ناکامی ناخواسته است.

ب: پرخاشگری واکنشی غیر غریزی است و در نتیجه، تحت تأثیر پیامدهای پیش­بینی­پذیر رفتار قرار دارد (محسنی­تبریزی، 1383: 188).

دیگر نظریه­پردازان یادگیری­ اجتماعی در تحلیل خود توجه خاصی به رسانه­های همگانی دارند. به عنوان مثال برایانت و زیلمن[1] اشاره می­کنند که تولیدات رسانه­ای از طریق نشان دادن تعداد زیاد بازی­های خشونت­آمیز، اشتیاق برای خشونت و پرخاشگری را افزایش می­دهد (تننبوم و سینگر، 1997: 4).

2-2-3. تحول روانی- اجتماعی بر اساس نظریۀ اریکسون

این اصطلاح، ویژگی­های رشد و تحول شخصیت در نظریۀ اریکسون را بیان می­کند؛ نظریه­ای که بر تعامل شخص و محیط جسمانی و اجتماعی وی تأکید دارد (وبر و همکاران، 1992). اریکسون در اولین کتاب خود، “کودکی و جامعه” و نوشته­های استادانه­ای که به دنبال آن ارائه کرد نظریه­اش را تداوم بخشید تا درک ارزشمندی از تحول شخصیت را در خلال تمامی چرخۀ زندگی ایجاد کند. نظریۀ وی تجارب هر فرد را در چارچوب 8 مرحلۀ تحولی در خلال چرخۀ زندگی­اش مطرح ساخت. هر مرحله به وسیلۀ یک تضاد یا بحران مشخص شده است که منحصراً متعلق به خود شخص است این تضاد حاصل تعامل نیروهای زیست­شناختی، روانشناختی و فرهنگی است. تضاد در هر مرحله دارای فقط یک قطب مثبت در برابر یک قطب منفی است که بیانگر بازخوردها و یا اسنادهای مربوط به شخصیت است. نتیجه این تضاد حل موفق یا ناموفق آن است. انحلال تعارض­های این مراحل، پویایی ویژگی­ها و شخصیت فرد را شکل می­دهد (هاولی، 1988). اگرچه مراحل مورد نظر اریکسون با یک ترتیب توالی ثابت آشکار می­شوند اما سرعت پیشرفت مرحله ممکن است از نظر شتاب زمانی، افزایش آن از فردی به فرد دیگر متغیر باشد. مراحل به طور سلسله مراتبی با هم در ارتباط­اند؛ هر یک از تضادها در لحظاتی از زندگی وجود دارند اما یک وهلۀ بحرانی در مرحلۀ خاصی به دست می­آید. درجۀ حل شدن تضاد نسبی است و تضادِ هیچ مرحله­ای یک بار و برای همیشه حل نمی­شود بلکه بایستی در سراسر زندگی، مسائل مجدداً مطرح شود تا مرحلۀ موفق در حل تضادها مشخص شود. درجه و جهت حل تضاد، در سطح بالایی، تعیین کنندۀ سلامت شخصیت است (همان).

بنابراین، از نظر اریکسون شکل­گیری و تحول شخصیت طبق مراحلی و بر اساس رشد بدنی که تعیین کنندۀ کشش فرد نسبت به جهان خارجی، هشیار شدن وی نسبت به آن و تعامل با آن است، تحقق می­پذیرد. وی تحول را به منزلۀ انحلال فزایندۀ تعارض­هایی می­داند که از تلاقی بین خواسته­های متفاوتی که بر مبنای درونی و بیرونی دارند سرچشمه می­گیرد. همان­طور که اشاره شد، تحول از نظر اریکسون دارای 8 مرحله است. در هر مرحله بنا بر موفقیت یا عدم موفقیت، تحول در جهت مثبت یا منفی صورت می­پذیرد. این مراحل عبارتند از:

  1. اعتماد[2] در مقابل عدم اعتماد[3]
  2. استقلال عمل[4] در برابر شرم و تردید[5]
  3. ابتکار[6] در برابر احساس خطر و تقصیر[7]
  4. تحقق عمل[8] در برابر احساس کهتری[9]
  5. احراز هویت[10] در برابر پراکندگی نقش[11]
  6. دیگر آمیزی (مردم­آمیزی) در برابر مردم­گریزی (انزواطلبی[12])
  7. پدیدآورندگی[13] در مقابل راکدماندگی[14]
  8. شکفتگی و رشد یافتگی[15] در مقابل نومیدی[16]

با توجه به اهمیت مراحل 5 و 6 در فرآیند اجتماعی­شدن اشارۀ مختصری به ویژگی­های آن داریم. در مرحلۀ پنجم، نوجوان تمام اکتساب­های قبلی یعنی تمام دلبستگی­های هیجانی، استقلال، ابتکارها، و تحقق­های خود را دوباره به میدان می­آورد، در آستانۀ زندگی بزرگسالانه، خود را ناگهان در یک انقلاب هورمونی واقعی غوطه­ور می­بیند. انقلابی که بر اثر رشد و نمو بدنی شدید و رسیدگی به بلوغ به وجود آمده است. بنا بر نظر اریکسون، نوجوان در جستجوی من یا هویت خویش است. او سعی می­کند که عناصر پراکنده و متفرق شخصیت خود را با همدیگر مرتبط سازد و تعارض­های قبلی را از نو تجربه کند. در این راه، غالباً با والدین درگیر می­شود. مفهوم هویت که اریکسون در این دوره مطرح می­کند دو چهره دارد. از یک سو به احساساتی رجوع می­کند که یک فرد در مقابل خویشتن دارد یعنی خودسنجی و از سوی دیگر بر روابط بین هویت شخصی و توصیف­هایی که دیگران یعنی افرادی که برای فرد واجد ارزش­اند، از او به عمل می­آورند، تکیه می­کند: این توصیف­ها مربوط به رفتارهایی هستند که جامعه آن­ها را برای یک رفتار مناسب، اساسی می­داند و در اطراف مجموعه­هایی که نقش­های اجتماعی نامیده می­شوند، سازمان یافته­اند. والدین، همسالان و معلمان در توصیف نقش­ها اهمیتی اساسی دارند. مفهوم خود در نوجوانی مستلزم رها کردن ادراک آیینه­ای خویشتن به سود هویتی مستقل­تر و فردی­تر است. در رسیدن به این مفهوم جدید از خود تفاوت­های فردی زیادی موجود است:

1- یکی از خط مشی­های متداول عبارت از تغییر دادن جامعه برای منطبق کردن آن با اصول و نیازهای نوجوان است. 2- راه­حل دیگر تغییر خویشتن برای سازش با نظام و تقلیل دلهره و احساس تلاقی است. 3- راه­حل سوم عبارت از یافتن مکانی خاص در درون جامعه است که در آنجا نیروهای بالقوه شخصی بتواند به فعل درآید و تحول یابند. برخی دگرگونی­های تحول، توحید همسان­سازی­های دورۀ کودکی را به مخاطره می­اندازند و به آنچه اریکسون “همادگردی[17]“، می­نامد منجر می­شوند. پدیدۀ “هم­شکلی­طلبی” می­تواند به رهایی تدریجی نوجوان از وابستگی خانوادگی کمک کند و یا در صورت شدت و تداوم آن مانع استقلال وی شود. اریکسون معتقد است وقتی شخصی به یک هویت قابل اعتماد دست یافته باشد در تن خود، خود را در خانۀ خود احساس می­کند، می­داند در چه جهتی پیش می­رود. به طور کلی افرادی که برای خود قدر و منزلت ناچیزی قائلند مفهوم نسبتاً پایداری از خود ندارند و چنین وضعی، اضطرابی را در آن­ها به راه می­اندازد که کوشش­هایی که فرد برای حفظ ظاهر از خود نشان می­دهد، آن­را تشدید می­کنند. در مرحلۀ ششم یعنی مردم­آمیزی در برابر انزواطلبی، مشاهده می­کنیم که پس از آن­که نوجوان به کسب هویت خود نائل آمد می­کوشد که آن­را در مقابل دیگران تقویت نماید. آن وقت است که برای صمیمیت و سرمایه­گذاری در این راه آماده است. بدون آن­که خطر مستحیل شدن در دیگری در کار باشد. در این مرحله فرد ظرفیت عشق واقعی را دارد. وظیفۀ او عبارت از به هم پیوستن خواسته­های زندگی خصوصی است. در این مرحله فرد به علت ترس یا زمینۀ فکر رقابت ممکن است با خطر جدا ساختن خود از دیگران مواجه گردد. اگر نوجوان در محیطی مناسب قرار گیرد ورود وی به یک سطح رشد یافتگی معقول و رضایت بخش تسهیل می­گردد. او در برابر چندین تناوب قرار می­گیرد و اگر مورد تشویق­های به جا قرار گیرد می­تواند بزرگسالی مستقل با اغماض، دیگر دوست و اخلاقی شود.

از نظر تحولی، نوجوانی دورۀ شکل­گیری و آماده شدن است. یکی از امکاناتی که در دورۀ نوجوانی گسترش می­یابد، تعهد است. یعنی ظرفیت پیگیری بی­کم­وکاست ارزش­ها، آرمان­ها که روابط پایدار، تعهد نسبت به خود و تمام تعهدات دیگر را زیر سیطرۀ خود قرار می­دهد. تعهد بین شخصی برای هر فرد مستلزم داشتن ظرفیت­های مبادله متقابل یعنی امکان برقرار ساختن روابط صادقانۀ متقابل است. یعنی روابطی که نیازها و ویژگی­های شخص دیگر را محترم می­شمارد. جوانی نه به معنای یک ساخت جدید، بلکه به صورت دگرگونی­های روانی-اجتماعی، دوره­ای از زندگی را تشکیل می­دهد. معمولاً جوانی در پایان تحصیلات متوسطه آغاز می­شود و زمانی­که فرد در نقش حرفه­ای بزرگسال در می­آید، پایان می­پذیرد. ویژگی­های اصلی جوانی عبارتند از: 1- تحلیل روابط بین خود و جامعه، 2- کنار کشیدن نسبی خود از جامعه و  3- هویت مخصوص جوانی که فراسوی این دوره ادامه نخواهد یافت. به محض آنکه جوان به یک تعهد اجتماعی قطعی تن در دهد، جوانی پایان می­پذیرد (منصور و دادستان، 1369).

2-2-4. نظریۀ بازگشتی

روانشناسی به نام جان کِر[18] در اوایل دهه 1990 با ترکیبی از چند نظریۀ روان­شناختی و جامعه­شناختی تلاش نمود رفتارهای خرابکارانه در طرفداران فوتبال را تبیین کند. این تئوری بر مبنای تفسیر افراد از معنا یا مقصود کنش­هایشان قرار دارد. به نظر وی جوانانی که درگیر خشونت طرفداران فوتبال می­شوند، مبادرت به ارضای نیازهای خویش از طریق رفتارهایی می­کنند که مستلزم خطر، هیجان یا وضعیت­های متفاوت است. به اعتقاد کِر، رفتار انسان کاملاً ناپایدار است و ترکیبی از رفتارهای فراعاطفی در بروز رفتارهای خرابکارانه مؤثر است و چنین رفتارهایی لزوماً شرارت­آمیز نیست، بلکه عمدتاً به منظور هیجان و خشنودی ناشی از رها شدن از قواعد و محدودیت­ها صورت می­گیرد (رحمتی، 1382: 83-84).

از دیدگاه رامون اسپایچ (2006)، هیجانات و برانگیختگی­های احساسی لذت­آور که با مقابله خشونت­آمیز همراه می­شود، یکی از اجزای کلیدی ساختار رفتارهای خرابکارانه است. خرابکار­­ها هیجان­طلب هستند به طوری­که مقابله خشونت­آمیز باعث یک تجربۀ سریع احساسی می­شود که هیجانی لذتبخش همراه با ترشح بالای آدرنالین را برای آن­ها به دنبال خواهد داشت. وی فضای استادیوم­ها را جای خوبی برای آنان جهت عدول از قوانین انضباطی می­داند.

2-2-5. دیدگاه­های جنسیتی

برخی از روانشناسان، رفتارهای خرابکارانه و اوباشیگری را به ساختار هویت خشن مردانه نسبت می­دهند. به طور مثال آرمسترانگ (1994)، معتقد است که ساختار خرابکار­ها بر پایه یک قدرت بدنی مردانه شکل گرفته است (اسپایج، 2006: 19-20). در برخی دیدگاه­ها نیز در مورد مردانگی اشاره شده است که این مسأله بین تمامی فرهنگ­ها مشترک و تغییر ناپذیر است و به تعابیر و تفاسیر و مذاکرات ملّی و محلی ربطی ندارد. در حقیقت تحقیقات مربوط به جنسیت و مردانگی همیشه در یک جوّ خاص بررسی شده ولی با این حال بیشتر این مردان جوان هستند که در اکثر جوامع به رفتارهای خرابکارانه می­پردازند و با آن درگیرند (نورمن چستر[19]، 2001: 7).

2-2-6. نظریۀ دلبستگی

بالبی معتقد بود که رفتار انسان را تنها از طریق بررسی محیط انطباقی آن، یعنی محیطی بنیادی که این رفتار در آن محیط تکامل یافته است، می­توان درک کرد (کرین، 1389: 78). نظریۀ وی بر این فرض استوار بود که کودک، سلسله مراتبی از روابط دلبستگی را ابتدا با مادر به عنوان مراقب اولیه توسعه می­دهد. بعدها اینزورث (1967) نشان داد که تقریباً تمام کودکانی که در یک دورۀ خاص به مادران خود دلبسته می­شوند، به چهره­های آشنای دیگر همچون پدر، مادربزرگ و پدربزرگ نیز دلبسته می­شوند (پاکدامن و همکاران، 1390: 87). اینزورث معتقد بود که همۀ کودکان به والدینشان دلبسته می­شوند اما احساس ایمنی آن­ها در ارتباط با بزرگسال متفاوت است. وی درجۀ سهولتی را که یک کودکِ درمانده، توسط مراقب خود به احساس امنیت دست می­یابد را کیفیت یا الگوی دلبستگی می­نامد (بهزادی­پور و همکاران، 1389).

اینزورث و همکاران سه الگوی دلبستگی را مشخص کرده­اند: 1- دلبستۀ ایمن. 2- دلبستۀ ناایمن اجتنابی. 3- دلبستۀ ناایمن اضطرابی/دوسوگرا.

نوزادان با دلبستگی ایمن، کودکانی بودند که پس از ورود مادرانشان به اتاق بازی، مادر را به عنوان پایگاهی برای کاوش مورد استفاده قرار می­دادند و اگر مادر، اتاق را ترک می­کرد برآشفته شده و با بازگشت مجدد مادر دوباره آرام می­گرفتند. اینزورث بر این باور بود که این کودکان، الگویی سالم از رفتار دلبستگی را نشان می­دهند. اما کودکان با دلبستگی نا ایمنِ اجتنابی، زمانی­که مادر اتاق را ترک می­کرد، آشفته نمی­شدند و در زمان بازگشتِ مجدد او نیز، در صدد نزدیک شدن به مادر بر نمی­آمدند. اینزورث در مطالعه روی مادرانِ این دسته از کودکان متوجه شد که آن­ها افرادی نسبتاً بی­توجه، مداخله­کننده و طردکننده هستند و کودکانشان، اغلب نا ایمن به نظر می­رسند. بالبی نیز معتقد بود کودکان این گروه، بزرگسالانی می­شوند که بیش از حد متکی به خود و غیر وابسته هستند و دائماً بدگمان بوده و به دیگران آنقدر اعتماد نمی­کنند که بتوانند روابط صمیمی با آن­ها برقرار کنند (کرین، 1389). اینزورث، کودکان دستۀ ناایمنِ دوسوگرا را اینگونه معرفی می­کند که آن­ها در موقعیت نا آشنا، چنان نگران حضور مادر هستند و به او می­چسبند که اصلاً به کاوش در محیطِ اطراف خود نمی­پرداختند. این کودکان، هنگامی که مادر، اتاق را ترک می­کرد بسیار آشفته می­شدند و هنگام بازگشتِ مادر، رفتاری دوسویه در پیش می­گرفتند به طوری­که ابتدا به او نزدیک می­شدند و لحظاتی بعد او را با خشم از خود می­راندند. اینزورث مادرانِ این نوع کودکان را مادرانی می­دانست که با شیوه­ای متناقض با فرزندانشان رفتار می­کردند. به نحوی که گاهی نسبت به کودکِ خود، صمیمی و پاسخگو و گاهی عصبی بودند (همان).

آن­چه مسلّم است، یکی از نکات مهم در مطالعۀ دلبستگی نوجوانان، تعارض میان رفتارهای دلبستگی و تحول استقلال آن­ها از والدین و هدفمند شدن دلبستگی است؛ چراکه در این سن، فعالیت­های پیشین نظام دلبستگی می­تواند به عنوان تهدیدی در برابر تلاش نوجوان برای استقرار خودمختاری باشد و در نتیجه نوجوان در برقراری تعادل میان این دو حالت با مشکل روبرو شده و دچار نوعی بیگانگی خواهد شد (پاکدامن و همکاران، 1390).

[1] . Brayant & Zilman

[2] . Trust

[3] . Mistrust

[4] . Autonomy

[5] . Shame & Doubt

[6] . Initiative

[7] . Guilt

[8] . Industry

[9] . Inferiority

[10] . Identity

[11] . Identity Confusion

[12] . Isolation

[13] . Generativity

[14] . Stagnation

[15] . Maturity

[16] . Despair

[17] . Totalism

[18] . Kerr, J

[19] . Norman chester

تعامل سبک زندگی و مدیریت بدن

    کانون توجه پژوهش حاضر این مسئله است که پدیده­ی سبک زندگی، با تمام ابعاد و سطوح و مؤلفه­های آن، چگونه و تا چه اندازه در شکل­دهی به مدیریت بدن نقش دارد. به همین سبب کوشش می­شود برای تبیین رابطه­ی این دو پدیده به آن دسته از نظریه­های جامعه­شناسی استناد شود که تلاش کرده­اند پدیده­ی مدیریت بدن و کلاً برساخت بدن به مثابه پدیده­ای اجتماعی را با رجوع به مقوله سبک زندگی مفهوم­پردازی کنند. البته ادعا نمی­شود نظریه­هایی که در اینجا ارایه می­شود تمام کوشش­شان تئوریزه کردن رابطه این دو مقوله بوده است و ادعا هم نمی­شود که این نظریه­ها یکدست و واجد نقطه­نظری همسان هستند. سعی بر این است که از دل تأملات و بصیرت­های این نظریه­پردازن الگوی نظری منسجم و قابل دفاعی برای مفهوم­پردازی این رابطه استخراج شود. در این پژوهش به آرای سه نظریه­پرداز برجسته جامعه­شناسی، پیر بوردیو و میشل فوکو و آنتونی گیدنز، استناد می­شود.

 

  2-4-1  پیر بوردیو

برساخت اجتماعی بدن و مدیریت آن مقوله­ای است که در متن چارچوب مفهومی بوردیو قرار دارد. به بیان دیگر، اگر بخواهیم معنا و اهمیت این مقوله در نظریه اجتماعی بوردیو را متوجه شویم باید آن را از دل پیوند منطقی که وی بین مفاهیمی چون «هَبیتاس»، «میدان»، «اَشکال سرمایه»، «عمل»، «تولید/ مصرف فرهنگی»، «موضع­گیری»، «ذایقه» و «تمایز» برقرار می­سازد، استنتاج کنیم. هَبیتاس عبارت است از نظام خلق­وخوی­های پایدار و قابل جابه­جایی، ساختار ساخت­یافته­ای که می­تواند نقش ساختار ساخت­دهنده را نیز ایفا کند. هَبیتاس­ها زمینه­های پدیدآورنده و سازمان­دهندۀ کنش­ها هستند که قابلیت آن را دارند به طور عینی با پیامدهای­شان سازگار شوند ( جلایی­پور و محمدی، 1388 : 336 ).

هَبیتاس سرشتی دیالکتیکی دارد و در بافت شبکه­ای از روابط شکل می­گیرد، اما از آنجا که برساخت آن به شیوه­ای بازاندیشانه است نمی­توان آن را به به شرایط بیرونی و عینیِ شکل­گیری­اش تقلیل داد. تولید فرهنگی حاصل هَبیتاس­هایی است که در میدان تولید فرهنگی از خصلت­ها، آموخته­ها و اندوخته­های خاصی برخوردار شده­اند. به طور کلی، هَبیتاس مکانیسمی است که به میانجی آن الزامات عینی نظم فرهنگی به مثابه روندهای پیش­بینی­پذیرِ کنش به فرد القا می­شوند. افزون بر این، مفهوم هَبیتاس دلالت بر گسست بوردیو از مقولات دوگرایانه در تحلیل هویت یا شخصیت آدمیان دارد. هَبیتاس دال بر وجود دیالکتیکی تمام­عیار بین وجوه ذهنی/ عینی هویت انسان است؛ هویتی متجسد که محصول تعامل کنش ارداری/ آگاهانه­ی فردی و ساختارهای اجتماعیِ الزام­آور است.

مدیریت بدن، که در متن جامعه­ی تمایزیافته­ی مصرفی و در تعامل با ساختارهای این جامعه­ اتفاق می­افتد، بخشی از همان روند شکل­گیری هَبیتاس است. هدف مدیریت بدن، اکتساب منزلت، تمایز و پایگاه اجتماعی است. این پدیده به­ویژه ارتباط مستحکمی با مقوله سرمایه فرهنگی دارد، زیرا این نوع سرمایه نقش تعیین­کننده­ای از طریق شکل دادن به ذایقه­ی افراد و میزان و نوع دسترسی آن­ها به کالاهای فرهنگی، شیوه­ها و اشکال مدیریت بدن را تحت­تأثیر قرار می­دهد. در حالتی کلی، توزیع اَشکال چهارگانه­ی سرمایه ( اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نمادین ) تعیین­کننده­ی ساختار طبقه­ای عینی یک سامانه­ی اجتماعی است که در پی آن اقشار غالب دارای بیش­ترین مقدار و حجم سرمایه­ی نمادین، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی، اقشار میانی سطح کمتری از اَشکال سرمایه و اقشار پایین دارای کمترین میزان این منابع سرمایه­ای می­باشد( ترنر،2003).

جامعه­ی مدرن به طور ناگزیر جامعه­ای تمایزیافته است، زیرا از یک سو نوع و میزان دسترسی افراد و گروه­های اجتماعی به این سرمایه­ها یکسان نیست، و از سوی دیگر جامعه به میدان­های متفاوتِ فعالیت­های بشری تفکیک شده است. در جامعه­ی مصرفیِ کنونی خطوط تمایزپذیری دیگر لزوماً خطوطی طبقاتی نیست. مرزبندی­های اجتماعی بسیار متکثر و پیچیده شده است و در متن این مرزبندی­های اجتماعیِ پیچیده است که سبک­های زندگی گوناگون شکل گرفته­اند. مدیریت بدن، در تمام ابعاد و سطوح و شیوه­های آن، ارتباط معناداری با سبک­های زندگی دارد. سبک زندگی همان اعمال و فعالیت­هایی است که به شیوه خاصی طبقه­بندی شده و حاصل ادراکات خاصی هستند. سبک­زندگی ترجیحات افراد است که به صورت عمل درآمده و قابل مشاهده هستند (فاضلی،45:1382). همان­طور که گروه­های اجتماعی در سرمایه مادی خود با یکدیگر تفاوت دارند، در سلیقه­ها، مهارت­ها و مجموعه اطلاعاتی که برای رمزگذاری و تفسیر موقعیت اجتماعی چون تحصیل و کار مورد استفاده قرار می­دهند نیز متفاوت­اند. میزان تفاوت در سرمایه­ فرهنگی افراد و گروه­های اجتماعی که، فی­المثل، در فعالیت­های مربوط به اوقات فراغت بروز می­کند سبب می­شود تا افرادی که دارای سرمایه فرهنگی غنی هستند، نسبت به کسانی که از این نظر غنی نیستند، دارای سبک زندگی متفاوتی باشند.

سبک­­زندگی موجد هَبیتاس­ خاصی می­شود و هبیتاس نیزسبک ­زندگی متمایز و متفاوتی را شکل می­دهد. تأثیر و تأثرات متقابل سبک زندگی و هَبیتاس در یکدیگر رفتار­ها و کنش­های خاص فرهنگی را به­ بار می­آورند و به رفتارهای اجتماعی طبقات و گروه­های انسانی الگویی منسجم و همانند می­بخشند. هَبیتاس طبقه­ای در سبک زندگی افراد متعلق به گروه­ها و طبقات مختلف به گونه­ای نمود می­یابد که از ذایقه­ی غذایی تا سلایق زیباشناختی و نگرش­های سیاسی و کنش­های اجتماعی آنان را جهت می­بخشد ( بوردیو، 116:1995). تفاوت­های سبک ­زندگی بین گروه­ها در واقع شکل­های ساختاری مقدماتی برای گروه­بندی­های اجتماعی هستند. بوردیو به تحلیل انتخاب­های سبک زندگی پرداخته و آن را از این جهت با اهمیت دانسته که تمایزات اجتماعی و ساختاری در مدرنیته­ی متأخر به طور روز افزونی از رهگذر صور فرهنگی بیان می­شوند (رحمت­آبادی و آقابخشی، 240:1385). وی نشان می­دهد که گروه­های ویژه، از میان انواع کالای مصرفی، سبک­های پوشش، سلیقه­ی غذایی، آرایش، مد، مبلمان، تزیین داخلی منزل و…انتخاب­های متفاوتی انجام می­دهند تا با انتخاب­ سبک­های زندگی متمایز، خود را از دیگران جدا سازند( فرجی وحمیدی،1384).

مدیریت بدن هم یکی از میانجی­های تمایزبخشی و هم از جمله پیامدهای سبک­های زندگیِ متمایز در جوامع مدرنِ متأخر است. شیوه­های مصرف کالاها، روش­های لباس پوشیدن، آرایش کردن و… تشکیل­دهنده­ی یکی از نشانه­های کلیدی هویت و نیز سلاح­هایی ایده­آل در استراتژی­های تمایز می­باشند (سیدمن، 1386 : 30 ). بدن افراد همان سرمایه فیزیکی آنان است که خود، از دید بوردیو، یکی از اَشکال فرعی سرمایه فرهنگی است (بوردیو، 1986).به بیان دیگر، این نوع سرمایه گونه­ای منبع فرهنگی است که در جسم یا بدن سرمایه­گذاری شده است. در واقع، تولید این سرمایه فیزیکی معادل رشد و گسترش بدن است، به­گونه‏ای که بدن حامل ارزش در زمینه‌های اجتماعی می­گردد­. از نظر بوردیو، بدن به عنوان شکل جامعی از سرمایه فیزیکی، در بردارنده منزلت اجتماعی و اشکال نمادین متمایز است (شیلینگ،1993 :127). به علاوه، بوردیو در تحلیل خود به کالایی­شدنِ بدن در مدرنیته­ی متأخر اشاره می کند که همان به صورت سرمایه فیزیکی درآمدن بدن است. تبدیل سرمایه فیزیکی در واقع به معنای ترجمه و تفسیر حضور بدنی بر حسب اَشکال گوناگون سرمایه در میدان کار، فراغت و… می­باشد (شیلینگ،127:1993). بوردیو با اعتقاد به این که خاستگاه­ همه­ی کنش­ها، نظام علایق و ترجیحاتی است که هَبیتاس یک طبقه را شکل می­بخشد، رابطه­ی هر کس با بدنش را یکی از جنبه­های بنیادین نظام هَبیتاس طبقاتی برشمرده است (بوردیو،238:1381). او حتی در طرح و بسط انواع سرمایه فرهنگی، رابطه­ی شکل­ها و مصادیق مختلف این سرمایه با بدن افراد را در کانون توجه قرار می­دهد. بدین ترتیب که شکل تجسدیافته­ی سرمایه فرهنگی معادل همان خصائل دیرپای فکری و جسمی افراد است و شکل عینیت­یافته­ی آن (تصاویر، کتاب­ها، و ادوات و…) همان کالاهایی هستند که مصرف آن­ها نقشی اساسی در شکل­دهی به هویت متجسد آدمی ایفا می­کند. براین اساس، سرمایه فرهنگی در حالت بنیادین خود با کالبد مرتبط و مستلزم تجسد است. انباشت سرمایه­ی فرهنگی در حالت متجسد پیشاپیش پیامد تجسد یافتن و به صورت جزئی از کالبد در آمدن، به کالبد پیوستن و جزئی از آن شدن است. تجسد یافتن همانند عضلانی­شدن بدن یا مثلاً برنزه شدن، کاری است که انجام دادنش به شکل دست­دوم غیر ممکن است. عمل اخذ و اکتساب کاری است که شخص روی خودش انجام می­دهد (خود اصلاحی)، تلاشی که پیشاپیش در گرو صرف هزینه­ی مستقیم از سوی خود شخص و یک سرمایه­گذاری که از همه مهم­تر، به صورت صرف وقت است. بوردیو با در نظر گرفتن سرمایه­ی فیزیکی، هویت افراد را در پیوند با ارزش­های اجتماعی منطبق با اندازه، شکل و ظاهر بدنی می­بیند ( شیلینگ، 1993).

به طور کلی، در طرحی که بوردیو از جامعه­ی تمایزیافته­ی متأخر ارایه می­کند سبک­های زندگی، سرمایه­ها، شکل­های مصرف و ذایقه جایگاهی محوری دارند. «در این جامعه تولید سرمایه جسمانی به شکل­دهی اجتماعی بدن­ها توسط افراد از طریق ورزش، فراغت و دیگر فعالیت­ها اشاره دارد. این شکل­دهی به گونه­ای است که منبطق با جایگاه اجتماعی افراد در ساختار سلسله­مراتبیِ جامعه است و ارزش و منزلتی ویژه به بدن­ها می­بخشد» ( ذکایی، 1390 : 176). بوردیو می­کوشد نحوه­ی تجلی روابط منزلتی و قدرت را در بدن­ها نشان دهد. بدن­ها نشانه­های منزلت و نمادهای پرستیژند و به فراخور سبک­های زندگی شکل می­گیرند. امروزه بدن جوان، زیبا و محکم به نشانه­ای از شادی و منزلت تبدیل شده است ( یوهانسون، در ذکایی، 1390 : 176 ).

 

      2-4-2  میشل فوکو                                                                                                                                                               

فوکو اولین کسی است که پرسش از بدن را وارد علوم اجتماعی کرده است. کار او گرایش مطالعات اجتماعی از داشتن نگاه زیستی صرف بر بدن را به سمت پذیرفتن بدن به مثابه­ی محصولی اجتماعی و تاریخی تغییر داد (اباذری و حمیدی، 133:1387). فوکو بدن را به عنوان ابژه قدرت و دانش مورد تجزیه و تحلیل قرار می­دهد و بدن را همچون فراورده­ قدرت و دانش می­پندارد و آن را ساخته و پرداخته اجتماع می­داند. اجتماعی ساختن بدن آن چیزی است که فوکو در قالب کنترل اجتماعی بر بدن مطرح ساخته است. او بدن انسان را به عنوان موضوعی که دستمایه اعمال کنترل در مداخله پزشکی است در نظر می­گیرد. جامعه­شناسی بدن در دیدگاه پساساختار­گرایانه فوکو در مطالعات وی درباره پزشکی، زنان و جنسیت نیز توسعه یافته است (آزاد ارمکی، 1381). فوکو همچون مباحث پزشکی بالینی، بدن را به عنوان واسطه­ای برای اعمال و ابراز قدرت می­بیند. از دید او، قدرت قدیمی مرگ که نماد قدرت حاکم بود جای خود را کاملاً به اداره­ی بدن­ها و مدیریت حسابگرانه­ی زندگی داده است و در نتیجه تکنیک­های گوناگون و پرشماری برای به انقیاد درآوردن بدن­ها و کنترل جمعیت­ها به گونه­ای سرسام­آور افزایش یافته است. سرمایه­داری که صرفاً با بدن­های کنترل­شده در دستگاه تولید و از طریق سازگار کردن پدیده­های جمعیتی با فرایندهای اقتصادی امکان­پذیر شد، رفته رفته بیشتر به افزایش توجه بر بدن­ها و جمعیت­ها معطوف گردید (اسمارت،65:1386).

فوکو معتقد است که کنترل بر بدن محصول تاریخ جدید است که در راستای اهداف سیاسی خاص پیش می­رود و تحول در شیوه­های برخورد با انسان­ها (مجانین، دیوانگان، مجرمان) تنها فرایند کنترل را شدیدتر نموده است. او در «مراقبت وتنبیه» به پنهانی­شدن و نه کاهش تنبیه مجرمان اشاره می­کند (فوکو، 1378). به طور کلی، در ادبیات جامعه­شناسیِ بدن از دو نوع اعمال کنترل بر بدن بحث شده است. بر اساس نوع اول، حفظ کنترل بر بدن برای بازنمایی خویشتن در جریان زندگی روزمره امری حیاتی است و این کنترلِ درونی­شده­ای است که خود فرد بر رفتارها و ژست­های بدن خود اعمال می­کند. فقدان کنترل­های بدنی پیامد­های منفی­ای نظیر داغ­گذاری­شدن و نهایتاً طرد فیزیکی را در پی خواهد داشت…به علاوه شکست در اعمال کنترل بر بدن­ می­تواند به مثابه فقدان عمومی ایماژ از خویشتن منجر شود (نتلتون و واتسون ، 15:1998). کنترل­های بدنی و تأثیر ناشی از آن بر خویشتن و هویت فرد، در عناصر درونی و برونی ریشه دارند. اما در نوع دوم از اعمال کنترل که در ادبیات جناح چپ نقش برجسته­ای داشته است، بحث از اعمال کنترل اجتماعی بر بدن­های افراد است که با واژه­های نظارت و بازبینی به هم­آمیخته است. کنترل اجتماعی و کنترل بر بدن به طور موروثی در هم تنیده­ و با هم مرتبط هستند و متقابلاً یکدیگر را تقویت می­کنند. مفهوم نظارت و بازبینی، یکی از مفاهیمی است که در ادبیات جامعه­شناسی بدن بسیار بدان پرداخته شده است (نتلتون و واتسون، 1998).

فوکو پیکر آدمی را در ارتباط با مکانیسم­های قدرت مورد تحلیل قرار داده و توجه خود را بیشتر بر ظهور «قدرت انضباطی» در متن جامعه­ جدید متمرکز کرده است. در این عصر، بدن انسان به صورت کانون قدرت در می­آید و این قدرت، به جای آن­که همچون دوران­های پیشامدرن تجلی پیدا کند، تحت انضباط درونی ناشی از کنترل ارادی حرکات بدن قرار می­گیرد. در مدل فوکو قدرت، مولد است؛ به این معنی که تأسیس­کننده است و برای ایجاد انواع خاصی از بدن­ها و ذهن­ها، به شیوه­هایی که از دید مدل قدیمی­ترِ «قدرت به مثابه حاکمیت» پنهان مانده، عمل می­کند. قدرت متکثر است و از مواضع بی­شماری اعمال می­شود. دانش و به ویژه دانش علوم اجتماعی در تولید بدن­ها و ذهن­های مطیع دخالت دارد (نش، 39:1380). به گفته فوکو، مکانیسم­های انضباطی به­وجودآورنده­ی بدن­های مطیع هستند (گیدنز، 39:1377). در حقیقت فوکو می­خواهد بداند تکنیک­هایی که به­واسطه­ی آن­ها انسان بدن خود را تحت انقیاد انضباط عقلانی در آورده است کدام­اند؟ او برای این کار به تحلیل گفتمان دانش و بدن­های مطیعی می­پردازد که به­واسطه­ی انضباط­های ارتش، کارخانه­ها، مدرسه­ها، بیمارستان­هاو… فرمانبردار شده­اند. در «مراقبت و تنبیه» به تفصیل سازوکارهای انضباطی را مطالعه می­کند که به انقیاد بدن پرداخته­اند. در این کتاب به منظور تبارشناسی بدن رابطه نظارت، قدرت و انضباط را در مطیع کردن بدن­ها نشان می­دهد. او به تأسی از نیچه، درک خاصی از قدرت دارد که در آن بیشتر چگونگی اعمال قدرت، تکنولوژی­ها و ابزارهای اعمال قدرت مورد توجه است. بر این اساس، نظام تنبیهی مدرن را نوعی اقتصاد سیاسی بدن معرفی می­کند. در این نظام، بدن و نیروهای آن و نیز فایده­مندی و مطیع بودن آن هدف اصلی است. دانشی که در اینجا در مورد بدن و نحوه­ی تسلط بر آن وجود دارد منجر به شکل­گیری چیزی می­شود که فوکو آن را «تکنولوژی سیاسی بدن» می­نامد.

یکی از ابعاد اساسی جهان مدرن، انضباط است. همزمان با ظهور جوامع مدرن، شیوه­ها و روش­هایی به منظور تنظیم رفتار و حالات افراد و روابط میان آنها به وجود آمده است که فوکو آن را با مفهوم «انضباط» بیان کرده است. انضباطی که او به آن اشاره می­کند دقیقاً خود قدرت نیست. بلکه روش­هایی که کنترل دقیق کنش­های افراد را امکان­پذیر می­ساخت، انقیاد همیشگی نیروهای بدن را تضمین می­کرد و رابطه­ی اطاعت/ فایده­مندی را بر این نیروها تحمیل می­کرد، همان انضباط است (فوکو، 171:1378). هدف اصلی انضباط افزایش تسلط فرد بر بدن خود بود… البته هدف فقط افزایش مهارت­های بدن یا تشدید انقیاد آن نبود، بلکه شکل بخشیدن به رابطه­ای بود که در درون همان سازوکار، بدن را به آن اندازه مطیع­تر سازد که مفیدتر است و بر عکس. بدین ترتیب انضباط بدن­هایی فرمانبردار و تمرین­کرده یا بدن­هایی مطیع می­سازد. انضباط نیروهای بدن را (در قاموس اقتصادی فایده­مندی) افزایش می­دهد و همین نیروها را (در قاموس سیاسی اطاعت) کاهش می­دهد. در یک کلام، انضباط قدرت را از بدن جدا می­کند. از یک سو، این قدرت را به توانایی و قابلیتی که در پی افزایش آن است، بدل می­کند و از سوی دیگر، انرژی و قدرتمندی را که ممکن است از آن نتیجه شود معکوس می­سازد و از آن مناسبات سفت انقیاد را پدید می­اورد (فوکو،172:1378). به تدریج از خلال تکنیک انقیاد ابژه­ی جدیدی شکل­ گرفت که آرام آرام جایگزین بدن مکانیکی شد. این ابژه­ی جدید بدن طبیعی بود، حامل نیروها و منزلگاه یک زمان. این بدن قادر به انجام اعمالی خاص است، که نظم و زمان  شرایط درونی و عنصرهای تشکیل­دهنده خود را در بر دارند. بدن با بدل شدن به آماج سازوکارهای نوین قدرت در معرض شکل­های نوین دانش قرار گرفت. بدنِ ممارست و نه بدنِ فیزیک نظری، بدنی در اختیار اقتدار و نه گذرگاه ارواح حیوانی، بدنِ تربیت مفید و نه بدنِ مکانیک عقلانی، که از همین رو در آن شماری از اقتضاهای طبیعی و محدودیت­های کارکردی نمایان است (فوکو،194:1378).

از نظر فوکو هر انضباطی مبتنی بر شماری از تکنولوژی­هاست، چه این انضباط از سوی نهادها و دستگاه­های خاصی اعمال شود و یا خود افراد بر خودشان تحمیل کنند. می­توان تکنولوژی­های انضباطی را در دو سطح بررسی کرد: در سطح اول، تکنولوژی­هایی قرار می­گیرند که از جانب نهادهای مدرن تحمیل می­شوند و فرد را به موضوع نظارت مبدل می­سازند. در سطح دوم تکنولوژی­هایی قرار دارند که افراد بر خود اعمال می­کنند و از این طریق خود را به عنوان فاعل کنش­های خویش شناسایی می­کنند. در تحلیل فوکو اغلب عملکردهای تغییر همچون تکنولوژی یا دستگاه­ها کاکردی شی­ء­واره­کننده دارند و نقش فعال عامل­های جسمی در این عملکردها انکار می­شود (کروسلی، 2004). در همین ارتباط فوکو نشان داده است که چگونه حتی جنسیت نیز سوژه حوزه­های گفتمانی پیچیده­ای بوده است و به همین جهت، در قرن نوزدهم تلاش­هایی در جهت کنترل و منضبط کردن لذت­های بدنی صورت می­گرفت (فیسک، 151:1998). براین اساس، قدرت ناشی از جنسیتِ افراد جامعه، نوعی از قدرت است که با ارائه تعریفی از زنانگی و مردانگی موجب می­شود جنسی در جامعه پست­تر و جنسی فراتر جلوه کند. فوکو در «تاریخ جنسیت» به توضیح نحوه­ی شکل­گیری قدرتِ مبتنی بر جنسیت می­پردازد. اندیشه محوری او در این کتاب آن است که آن­چه در جامعه به عنوان حقیقت امر جنسی شناخته می­شود، در واقع بیش از نوعی اسطوره نیست. اما این اسطوره­پردازی بر روابط میان آدمیان تأثیری بسزا دارد و آنان را در حلقه­ای از روابط قدرت اسیر می­سازد.

او که در این اثر تحلیل روابط قدررت در قلمرو مسائل جنسی را پی می­گیرد، استدلال­اش این است که طی سده­های هجدهم و نوزدهم جنسیت به موضوع اصلی پژوهش علمی و دغد­غه­ی اجتماعی تبدیل شده است و این امر نتیجه­ی گسترش «زیست­قدرت» بود،  چیزی که در عرصه­ی مسائل جنسی در شکل اعتراف­گاه به  کار گرفته شد (جلائی پور و محمدی، 194:1387). جنسیت مجموعه­ای تصادفی و مشروط از گفتمان­ها و یا اعمال است که در دوران مدرن افراد را در درون شبکه قدرت و گفتمان رها کرده است. جنسیت یعنی روش اداره کردن، تولید کردن و نظارت ما بر بدن‌های­مان، کنش‌های­مان و مناسبت اجتماعی‌مان در جامعه‌ی مدرن. جنسیت حاصل خواست حقیقت قرن نوزدهم و بیستم است و اهرمی برای انقیاد پیکر فردی و اجتماعی (برنز، 1381: 74).

     فوکو عامل توجه بر بدن را سکسوالیته می­داند. سکسوالیته نشانه یا نماد نیست، بلکه ابژه و هدف است که از یک سو با به انضباط در­آوردن بدن در ارتباط است و از سوی دیگر با تمام انرژی­های فراگیری که تولید می­کند به سامان­دهی جمعیت­ها ربط دارد. سکس به منزله­ی معیار انضباط­ها و اصل سامان­دهی­ها عمل می­کند. بر همین اساس در سده­ی نوزده سکسوالیته در کوچک­ترین جزئیات زندگی و در رفتارها و رؤیا­ها تعقیب شد. سکسوالیته همچنین بدل به درون­مایه­ی عملیات سیاسی و دخالت­های اقتصادی شد و از این طریق به تولید مثل یا جلوگیری از آن انجامید. سکسوالیته به منزله­ی نشانه­ی نیروی جامعه که هم انرژی سیاسی و هم توانمندی زیست­شناختی آن را آشکار می­کند، مطرح شد (فوکو، 167:1383). فوکو به نحوه­ی بازنمایی بدن در یک لحظه خاص فرهنگی علاقمند است. با این حال، او در پاسخ به این پرسش که چه کسی قدرت نظم­بخشیدن بر این بازنمایی را دارد به گفتمان خاصی اشاره می­کند که در نهادهایی همچون زندان، ارتش، مدرسه، کارخانه و بیمارستان رشد یافت و انضباط را بر بدن­ها حاکم ساخت. از نظر او این شیوه­های سخت و خشنِ اعمال قدرت بر بدن در قرن بیستم شکل خفیف­تری به خود گرفت. شیوه جدید کنترل در جامعه مصرفی جدید به گونه­ای است که کنترل بر بدن از طریق سرکوب اعمال نمی­شود، بلکه کنترل از طریق تحریک صورت می­پذیرد: لاغر باش، خوش ظاهر باش، برنزه­باش (فوکو،57:1980). تعریف فوکو از بدن در ساده­ترین شکل خود بر این اشاره دارد که نمای فیزیکی همیشه و در همه جا بدن­های اجتماعی هستند (ذکایی،1386). فوکو بر خلاف دیدگاه سنتی نسبت به قدرت و منشأ قدرت معتقد است که قدرت توسط یک منبع مرکزی ایجاد نمی­شود، بلکه از طریق ساختار اجتماعی دائماً تولید و منتشر می­شود. همه واقعیت­ها از جمله بدن عملاً در قدرت تولید می­شوند. در این چارچوب بحث اصلی این نیست که چه کسی روی چه کسی اعمال قدرت می­کند، بلکه مهم این است که چگونه قدرت ویژگی­ها و خصوصیات هر واقعیت را می­سازد. اگر­چه بدن حالت طبیعی و بدوی دارد، اما فوکو تأکید می­کند که پویایی­های قدرت،  بدن را به مشابه موجودیتی جنسی می­سازد.

فوکو هنگامی که اصطلاح مطیع و فرمان­بردار را برای بدن بکار می­برد منظورش اشاره به موقعیت بدن به عنوان انعکاسی از گفتمان مسلط است. از این حیث بدنِ زنانه متن بسیار خوبی برای نمایش گفتمان مسلط به شمار می­رود. ما با یک بدن زنانه­ی صِرف و همیشگی روبرو نیستیم. در هر فرهنگ خاص و در هر دوره زمانی خاص، بر اساس گفتمان مسلط یک ایده­آل مشخص برای بدن زنان وجود دارد. به باور او، اعمال منظمی که ظاهر و ژست­­های بدنی را تولید می­کنند، مثل رژیم­گرفتن و ورزش کردن و آرایش، اعمال سازمان­یافته­ی همزمانی هستند که به ناتوان­سازی بدن زنانه مدد می­رسانند. بنابراین، بدن زنانه، با ضعف و سستی جسمانی و شکل­ ظاهری آن، فقط انعکاسی از گفتمان جنسیتی مسلط یعنی مردسالاری می­باشد. تفاوت­های جسمانی زن و مرد بیش از آن که پدیده­ای طبیعی باشد، برساختی اجتماعی است. بدن و از جمله بدن زنانه در متن روابط قدرت شکل می­گیرد. به این ترتیب در یک جامعه مردسالار که روابط قدرت به گونه­ای تنظیم شده که زنان در موضع فرودست قرار می­گیرند، فرایندهای عینی نظیر رژیم غذایی، ورزش، آرایش و نحوه لباس پوشیدن به نحوی تعیین می­شود که بدن زنانه به عنوان ساختاری ضعیف­تر و شکننده­تر جلوه نماید. در واقع، به رغم تفاوت­های طبیعی در اندام زن و مرد خصوصاً در اندام جنسی، ادراک اجتماعاًَ شکل­یافته­ی افراد از این تفاوت­ها و ذهنیت اجتماعی نسبت به این موارد عینی باعث می­شود سلطه مردان بر زنان تداوم یابد (گروسی،1378). متفکرانی مثل میشل دوسرتو، تحت­تأثیر فوکو، ایده­هایی پیرامون رابطه بدن و قانون مطرح کرده­اند. در نگاه او، قانونی وجود ندارد که دارای تأثیراتی بر بدن­ها نباشد؛ هر قانونی به نحوی بر بدن سلطه پیدا می­کند. از تولد تا مرگ، قوانین بر بدن­ها حکم­فرمایی می­کنند تا آن­ها را به متن خود تبدیل کنند. او می­نویسد: «در تمام موارد ( در شعائر، قوانین مدرسه و…) قانون بدن را به محمل خویش بدل کرده و از بدن جایگاهی برای قواعد و رسوم، یا بازیگرانی در تئاتر سازمان­یافته به وسیله نظم اجتماعی می­سازد… قانون افراد را در کتاب­ها جای می­دهد. این کتب به دو طریقِ مکمل عمل می­کنند. از سویی بودن در زندگی را در دل متن جای می­دهند (به همان شکلی که محصولات و قوطی­های کنسرو بسته­بندی می­شوند) و این بودن را به دال قانون مبدل می­کنند (نوعی درون­متنی ایجاد می­کنند)، و از سویی دیگر به قانون یا منطق جامعه بُعدی انسانی و جسمانیت اعطا می­کنند… هر قدرتی، از جمله قدرت قانون، در ابتدا خود را بر کالبد سوژه­ی خویش حکاکی می­کند. دانش نیز به همین طریق عمل می­کند. دانش قوم­شناختی غربی در فضایی ایجاد شده است که بدن­های دیگران برای آن فراهم کرده­اند…کتاب­ها تنها استعاره­های بدن  هستند» (دوسرتو،1997: 140-139).

    به طور کلی، طبق دیدگاه فوکو بدن برساخته­ای گفتمانی است. گفتمان یعنی قلمرو کلی همه گفته­ها و گزاره­ها؛ قلمرو کلی تمام گفته­ها و عبارات و بیان­ها و گزاره­هایی که هم واجد معنا هستند و هم تأثیرات و پیامدهایی دارند. این مجموعه منظم گزاره­ها و گفته­ها به شیوه­هایی قابل­پیش­بینی با دیگر گفته­ها و گزاره­ها ترکیب می­شوند. نظم گفتمان تابع مجموعه قواعدی است که توزیع و گردش گفته­ها و گزاره­ها بر اساس آنها انجام می­گیرد. گفتمان­ها واجد ابعادی ذهنی و عینی­اند و به همان میزان که در گفته­ها و گزاره­ها نمود عینی می­یابند، در قوانین، نهادها، عرف­ها و قواعد، و در کردارهای روزمره متجلی می­شوند. بدن انسانی در این میان­متنِ پیچیدۀ اجتماعی/ تاریخی برساخته می­شود. دیدگاه فوکو از این حیث با رویکرد بوردیو قرابت دارد که بدن را نه پدیده­ای طبیعی و بیولوژیک، بلکه چیزی تلقی می­کند که مثل هر امر اجتماعی یا هر برساخت گفتمانی دیگری شکل می­گیرد. کلاً سوژه محصول گفتمان است و گفتمان نیز رابطه­ای تنگاتنگ با تاریخ دراد. سوژه متجسد است و وجه جسمانی آن، یعنی بدن، دقیقاً در ارتباط با زمینه­ها و گفتارها و متغیرهای اجتماعی برساخته می­شود.

 

 

 2-4-3 آنتونی گیدنز

      گیدنز به طرزی مستقیم­تر و شفاف­تر، موضوع ابزاری­گردیدن بدن در کنترل روابط اجتماعی را با دیدی جامعه­شناختی مفهوم­پردازی کرده است. وی بدن را در ارتباط تنگاتنگ دو مفهوم هویت و «خود» قرار می­دهد. به اعتقاد وی نیاز به امنیت وجودی و حس امنیت هستی­شناختی، آن چیزی است که نهایتاً منجر به شکل­گیری یک هویت شخصی[1] در ارتباط با محیط پیرامون می­گردد و در این راستا، بدن به عنوان ابزار مورد استفاده قرار می­گیرد. نکته اصلی در بحث هویت آن است که همه موجودات انسانی به طور مدوام بر وضع و حال فعالیت­های خویش نظارت دارند. در متن روابط اجتماعی است که انسان­ها دارای یک حس امنیت وجودی می­گردند، اما سؤال این است که چه چیزی موجد این احساس امنیت وجودی است؟ گیدنز ریشه آن را نوعی اعتقاد تعمیم­یافته می­نامد که تشکیل­دهنده­ی رابطه­ای است که جهت­گیری عاطفی، شناختی به سوی دیگران، به سوی دنیای عینی و به سوی هویت شخصی از آن نشأت می­گیرد (گیدنز،1382). بر این اساس، آن­چه ممکن است نوعی خود شیفتگی به حساب آید، در عمل چیزی نیست جز تجلی گرایش عمیق­تری به «ساختن» بدن و کنترل آن.

     امروزه، در دوران مدرنیته­ی متأخر، بدن آدمی در زمینه­هایی چون تولید مثل، مهندسی ژنتیک و جراحی­های گوناگون، عملاَ به صورت پدیده­ای درآمده است که می­توان آن را موضوع انتخاب­ها و گزینه­های گوناگون قرار داد (گیدنز،24:1382). بدن نوعی دستگاه متحرک است، مجموعه­ای از کنش­ها و واکنش­هاست و غوطه­ورشدن عملی آن در کنش­های متقابل زندگی روزمره یکی از ارکان عمده حفظ و تحکیم مفهوم منسجم و یکپارچه­ای از هویت شخصی است ­(گیدنز،144:1382). حالات چهره و دیگر حرکات بدن فراهم­آورنده قرائن و نشانه­­هایی است که ارتباطات روزمره ما مشروط به آن­هاست. به عبارت دیگر، برای آن که بتوانیم به طور مساوی با دیگران در تولید و بازتولید روابط اجتماعی شریک شویم باید قادر باشیم نظارتی مداوم و موفقیت­آمیز بر چهره و بدن خود اعمال کنیم (همان:87). بنابراین، بدن تبدیل به ابزاری می­گردد که مدام در جهان کنش­های متقابل مورد بازبینی و کنترل قرار می­گیرد.

    به اعتقاد گیدنز برخی از وجوه بدن در عرصه کنش متقابل با دیگران عامل تمایزگذار افراد از یکدیگر هستند. او این وجوه را «نمای ظاهری»، «کردار» و «شهوانیت» می­نامد. نمای ظاهری بدن مشتمل بر همه ویژگی­های سطحی پیکر ماست، از جمله طرز پوشش و آرایش که برای خود شخص و افراد دیگر قابل روئیت است و به طور معمول آن­ها را به عنوان نشانه­هایی برای تفسیر کنش­ها بکار می­گیرند. کردار مشخص­کننده­ی آن است که فرد از نمای ظاهری خود چگونه در فعالیت­های روزمره استفاده می­کند. منظور آن است که در ارتباط با قراردادهای ساختاری روزانه، بدن را چگونه بسیج می­نماییم. شهوانیت بدن با تمایل و آمادگی جسمانی در مواجهه با لذت­ها و دردها ارتباط می­یابد (گیدنز،1378). بدن جزئی از یک نظام کنش است نه صرفاً یک شئ منفعل. لذا نظارت بر فرایندهای جسمانی جزء ذاتی نوعی توجه بازتابی مداوم است که فاعل باید نسبت به رفتار خویش نشان دهد. آگاهی به چند و چون بدن برای دریافتن تمام­عیار هر لحظه از زندگی اهمیت اساسی دارد و در حقیقت دنباله منطقی نظارت بر ورودی­های حسی از محیط پیرامونی و همچنین نظارت بر وضع و حال اندام­های اصلی و خود بدن به عنوان نوعی کل یکپارچه است. آگاهی یافتن به وضع و حال کلی بدن مشتمل بر خبرگیری از ضرورت ورزش، تمرین­های مشخص یا رژیم غذایی هم هست. در نهایت، کنترل منظم بدن یکی از ابزارهای اساسی است که شخص به وسیله آن روایت معینی از هویت شخصی را محفوظ می­دارد و در عین حال «خود» نیز به طرزی کم و بیش ثابت از ورای همین روایت در معرض تماشا ی دیگران قرار می­گیرد.

     به اعتقاد گیدنز بدن فقط ابزاری برای کنش­ و واکنش­های موضعی نیست. بدن دستگاهی طبیعی است که صاحبش باید از آن مراقبت کند. این دستگاه دارای جنسیت و سرچشمه بسیاری از رنج­ها و لذت­ها محسوب می­شود (پرستش و دیگران،29:1387). یکی از از این اَشکال نگهداری و مراقبت، رژیم­های غذایی است. رژیم­ها همیشه از نوعی سازماندهی اجتماعی و فرهنگی نیز پیروی می­کنند. این­که رژیم­های غذایی برای بزرگسالان تا چه حد استاندارد شده، به ماهیت هر فرهنگ معین بستگی دارد. همین امر در مورد رفتار جنسی نیز صدق می­کند. پوشاک نیز تابعی از نوعی رژیم است و لباس آشکارا وسیله­ای برای عرضه­ی نمادین خویشتن است. رژیم­ها بر اساس اصل خشنودسازی و یا محروم­سازی استوار هستند و به این ترتیب کانونی برای انرژی­های انگیزشی محسوب می­گردند و چنان که فروید نشان داده با نخستین تطابق­های ناخودآگاه به صورت عناصر مشروط­کننده­ی رفتار باقی می­مانند. رژیم­ها شیوه­هایی برای منضبط ساختن خویشتن است و فقط به تنظیم آداب و رسوم محدود نمی­شود؛ آن­ها عادت­هایی شخصی­اند که به اقتضای مقرارت اجتماعی شکل گرفته­اند، ولی تمایلات شخصی و آمادگی­های ذاتی نیز در این شکل­گیری بی­تأثیر نبوده است. رژیم­ها برای هویت شخصی اهمیت اساسی دارند، چون عادت­های رفتاری را با بعضی از جنبه­های مشهود ظواهر بدن مربوط می­سازند. به علاوه، آداب و رسوم غذا خوردن نمایشگاهی از عادت­های آیینی است، ولی در شکل و شمایل بدنی نیز تأثیر می­گذارند. رژیم­های مخصوص بدن­سازی که مستقیماَ بر اساس الگوهای ملهم از هراسناکی جسم معین می­گردد مهم­ترین وسایلی هستند که به کمک آن­ها بازتاب­های زندگی اجتماعی مدرن بر کانون پرورش یا آفرینش بدن متمرکز می­شود (گیدنز، 94:1382). رژیم­های خودآرایی و تزئین خویشتن نیز مرتبط با پویایی شخصیت است. پوشاک نوعی وسیله­ی خودنمایی است، ولی ابزار مهمی برای پنهان­سازی یا آشکارسازی وجوه مختلف زندگینامه­های شخصی هم هست، زیرا آداب و اصول رایج را به وجوه اصلی هویت شخصی پیوند می­زند (گیدنز، 95:1382).

     در مدرنیته­ی متأخر، رژیم­های ویژه­ی بدن­سازی و توجه به آراستگی و نظافت، بدن را در برابر گرایش­­های بازتابیِ مداوم، خاصه در شرایطی که کثرت انتخاب وجود داشته باشد، تأثیرپذیر ساخته است. هم برنامه­ریزی و تنظیم زندگی و هم پدید آمدن گزینه­هایی که برای انتخاب شیوه­ی زندگی با رژیم­های غذایی در آمیخته­اند، کاملاً کوته­بینانه خواهد بود، اگر این پدیده فقط به عنوان تغییر الگوهای آرمانی ظواهر جسمانی یا فقط به عنوان تأثیرات بازتابی تبلیغات تجاری تفسیر و تحلیل شود. از نگاه گیدنز «واقعیت این است که ما بیش از پیش مسئول طراحی بدن خویش می­شویم و هرچه محیط فعالیت­­های اجتماعی ما از جامعه سنتی بیشتر فاصله بگیرد، فشار این مسئولیت را بیشتر احساس می­کنیم» (کیویستو، 75:1383). بازاندیشی عمده­ترین مشخصه­ی مدرنیته­ی متأخر است. بدن نیز درگیر سازمان بازاندیشانه زندگی اجتماعی است: «ما نه تنها مسئول طراحی خودمان هستیم، بلکه (در ارتباط با خود) بدن­هایمان را نیز طراحی می­کنیم» (ریتزر،771:1379). با فرا رسیدن این دوران انواع سیماهای ظاهری به صورت یکی از عناصر مرکزی طرحی در آمده است که افراد به طور بازتابی از خود ارائه می­دهند و کردار به شدت تحت­تأثیر محیط­های گوناگون اجتماعی قرار گرفته است. افراد می­کوشند تا سیمای ظاهری و کردار خود را به اقتضای وضع و حال هر نوع محیط هماهنگ سازند. در واقع بدن به صورت جزیی از بازتابندگی دنیای امروز در آمده است. در عصر مدرن، «خود» به طرحی تبدیل می­شود که باید ایجادش کرد و نه چیزی که سنت یا عادت به طور قطعی تعیین کرده است.

     گیدنز این تغییر نگرش نسبت به «خود» و نیز نسبت به بدن را به مفهوم «سیاست زندگی» پیوند می­زند. سیاست زندگی در وهله­ی نخست نوعی سیاست انتخاب است. «سیاست رهایی­بخش» سیاست شانس­های زندگی است، در حالی که «سیاست زندگی» سیاست شیوه­ی زندگی است. سیاست زندگی در واقع سیاست نوعی نظم ناشی از بازتابندگی است و به واقع سیاستِ محقق ساختن خویشتن در محیطی است که به طرزی بازتابی سازمان یافته است؛ این بازتابندگی «خود» و بدن فرد را با نظام­هایی به مقیاس جهانی مرتبط می­سازد. در این میدان فعالیت، قدرت بیش از آن­که پلکانی باشد، زاینده است. سیاست زندگی همان سیاستِ شیوه­ی زندگی به مفهوم جدی و پربار است و مربوط می­شود به موضوع­هایی سیاسی که از فرایندهای تحقق خویشتن در جوامع پس از عصر سنت سرچشمه می­گیرند­، جوامعی که در آنها تأثیرات جهانی عمیقاً به طرح بازتابی «خود» نفوذ می­یابند و فرایند­­­های محقق ساختن خویشتن نیز بر استراتژی­های جهانی تأثیر می­گذارند.(گیدنز،300:1382). سیاست زندگی که حول هویت، سبک زندگی و اخلاقیات دور می­زند در پیوند با آزادی افراد برای انتخاب و مطرح کردن پاسخ­هایی به این پرسش حیاتی است که چگونه فرد باید زندگی کند. به دیگر سخن، سیاست زندگی ارتقای «خود- شکوفاییِ» فردی است (گیدنز، 209:1997 ). پیامد این سیاست از دست رفتن قدرت سنت­ها و به وجود آمدن آزادی­های بیشتر در خصوص نحوه زندگی افراد است که طیفی از انتخاب­ها را پیش روی افراد می­گشاید.

    مقوله­ی دیگری که گیدنز مطرح می­گند و ارتباط وثیقی با مدیریت بدن دارد بحث ماهیت ریسک در جهان امروزی است. از دید او، برقراری موازنه مثبت و مؤثر بین ریسک و امنیت می­تواند فرصت­های مغتنمی را پیش روی افراد بگشاید. او سطوح ناامنی وجودی در جهان مدرن را در مقایسه با اکثر موقعیت­های زندگی اجتماعی پیشامدرن بالاتر و بیشتر می­داند و جهان کنونی را جهان ریسک یا مخاطره نام می­گذارد و معتقد است «در شرایط مدرنیته، خطرهایی که پیش روی ماست عمدتاً از عالم طبیعت نشأت نمی­گیرند، بلکه ما با مخاطرات و تهدیدهای آفریده­ی بشر روبرو شده­ایم که بشر خود به دنبال آن می­رود و این در نتیجه فرصت­هایی است که ریسک پیش روی افراد می­گشاید. از این رو، افراد آن را با وجود تمام خطراتی که دارد، می­پذیرند» (کسل،422:1383).

    مقوله­ی مخاطره با پدیده­ی سبک زندگی پیوند دارد. سبک زندگی اصطلاحی است که در فرهنگ سنتی چندان کاربردی ندارد، چون ملازم با نوعی انتخاب از میان تعداد کثیری از امکان­های موجود است و در عمل نه فقط از نسل گذشته «تحویل گرفته نمی­شود»، بلکه «پذیرفته» می­شود. سبک­های زندگی به صورت عملکردهای روزمره در می­آیند، عملکردهایی که در نوع پوشش، خوراک، طرز کار و محیط­های مطلوب برای ملاقات با دیگران تجسم می­یابند. همه­ی این گونه انتخاب­ها تصمیم­گیری­هایی هستند که ما نه فقط درباره­ی چگونه عمل کردن بلکه درباره­ی چگونه بودن خویش به مرحله­ی اجرا می­گذاریم (گیدنز،120:1382). طبیعی است که تفاوت­های سبک زندگی بین گروه­ها، همان­گونه که بوردیو نیز تأکید می­کرد، در واقع شکل­های ساختاری مقدماتی برای لایه بندی­های اجتماعی هستند و نه نتیجه­ی­ اختلاف­های طبقاتی در قلمرو تولید. تعداد الگوهای کلی سبک زندگی البته بسیار کمتر از تعداد انتخاب­های موجود در تصمیم­گیری­های استراتژیک روزمره یا حتی درازمدت است. هر سبک زندگی مستلزم مجموعه­ای از عادت­ها و جهت­گیری­ها و، بنابراین، برخوردار از نوعی وحدت است که- علاوه بر اهمیت خاص خود از نظر تداوم امنیت وجودی- پیوند بین گزینش­های فرعی موجود در یک الگوی کم و بیش منتظم را نیز تأمین می­کند. شخصی که خود را متعهد به سبک زندگی معینی می­داند، انتخاب­های دیگر را لزوماً در خارج از موازین و معیارهای خویش می­بیند. افزون بر این، گزینش یا ایجاد سبک­های زندگی تحت­تأثیر فشارهای گروه و مدل­های رفتاری آن­ها و همچنین زیر نفوذ اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی صورت می­گیرد. چندگانگی انتخاب­هایی که در جوامع جدید فرد با آن­ها روبرو می­شود ناشی از چندویژگی مشخص است. نخست، این واقعیت مطرح است که در چنین جوامعی فرد در نوعی نظام مابعدسنتی زندگی می­کند. فعالیت در دنیایی که انتخاب­های گوناگونی را ممکن می­سازد، قبل از هر چیز به معنای آن است که فرد عامل در هر مورد باید گزینشی از میان راه­حل­های بدیل و روش­های متفاوت به عمل آورد، و علت هم این است که ساختکارها و تابلوهای راهنمایی که طرز کار و جهت حرکت افراد را در جوامع سنتی تعیین می­کنند در جوامع امروزین وجود ندارد یا سپید مانده­اند و علامت یا دستورالعملی روی آن­ها نقش نبسته است. دوم، چیزی است که «تکثیر دنیای زندگی» نام دارد. در سرتاسر تاریخ بشر، آدمیان در سکونت­گاه­هایی زیسته­اند که نسبتاً از نزدیک با یکدیگر ارتباط داشته­اند. فرد انسانی معمولاً در مجموعه­ای از محیط­های کم وبیش مشابه زندگی کرده ­است. سکونت­گاه­های زندگی اجتماعی در عصر جدید، بر عکس، هم از تنوع بیشتری بر­خوردارند و هم قطعه قطعه شده­اند (گیدنز،122:1382).

     بدین ترتیب، سبک­های زندگی به طور بارزی بیانگر محیط­های ویژه­ی فعالیت اجتماعی هستند و عملاً به آن­ها وابسته­اند. گزینش­ سبک­های­ زندگی اغلب تصمیم­گیری­هایی هستند برای غوطه­ورشدن در آن محیط­ها، به هزینه­ی بدیل­های ممکن دیگر. تا حدی به سبب تعدد و تنوع محیط­ها و محافل فعالیت­های اجتماعی است که انتخاب­های سبک زندگی و فعالیت­ها از جانب افراد در بیشتر موارد کیفیتی گسسته به خود می­گیرد: طرز کار رایج در یک محیط ممکن است به میزان محسوسی با طرز کار در محیط دیگر فرق داشته باشد. شاید بد نباشد که این نوع تفاوت­ها را بخش­های سبک زندگی بنامیم (همان : 122 ). سومین عاملی که تعدد انتخاب را مشروط می­سازد تأثیر وجودی ماهیت تقریبی باورهای تضمین شده­ در حال و هوای دنیای متجدد است. بازتابندگی دنیای متجدد نه در زمینه­های  مقرون به تعیین و قطعیت فزاینده، بلکه در بستر نوعی شک روش­مند عمل می­کند (گیدنز، 123:1382). و چهارم این­که رواج و اعتبار نسبی تجربه­ی باواسطه نیز نقشی بارز و در عین حال ظریف در چند­گانگی انتخاب­ها ایفا می­نماید. با جهانی­شدنِ فزاینده­ی رسانه­های ارتباط جمعی، وجود و عملکرد محافل و سازمان­های متعدد و گوناگونی در هر زمینه به گوش و چشم هر کس که خواهان شنیدن و نگریستن باشد رسیده است و همین اطلاعات طبعاً راه­های تازه­ای برای انتخاب در برابر شخص می­گشاید (گیدنز،124:1382).     

    از نظر گیدنز گسترش سبک زندگی فردی ­حاصل قدرت پیدا کردن فرد مدرن در متن اجتماعی است. بازاندیشی در خویشتن یکی از عوامل پیدایش سبک زندگی است. دنیای مدرن سبک­های بسیار متنوع و متفاوتی را پیش روی فرد قرار می­دهد و او ناگزیر می­شود از میان آن­ها برای خود به گزینش بپردازد. از دیدگاه گیدنز سبک زندگی هر فرد سهم بسزایی در ساختن روایت زندگی او خواهد داشت. دگرگونی­های فرهنگی- اجتماعیِ مدرنیته­ی متأخر اصلی­ترین مضمون مورد توجه گیدنز است. در متن نظم و ترتیبات مابعدسنتی«خود مبدل به یک پروژه بازتابی می­شود« (گیدنز،32:1380). این قضیه در خصوص سبک­های زندگی نیز صادق است. «بازتابی­بودن سبک­های زندگی بدین معناست که هر سبک زندگی در خود معنایی ضرورتاً نامعین دارد و بنابراین قطعی نبودن معنای سبک زندگی یعنی نفی امکان تبیین کافی معنا توسط تعیین­کننده­های ساختاری. بازتابندگی اشاره­ای است به این­که معانی فعالیت­های سبک زندگی اساساً با نیروهای وسیع­تر تعیین نمی­شود، بلکه طی فرایند داد و ستد عملی زیست – جهان­های متمایز، معانی روش­های استفاده از مواد و مصالح نمادینِ مصرف انبوه، مبدل به اشیاء و اعمال ملموس می­شوند که استعاره­ای برای خودشان می­باشند. بازتابندگی اشاره­ای است به  استفاده از اطلاعات مربوط به شرایط فعالیت به عنوان ابزاری برای تنظیم و تعریف مجدد و قاعده­مند معنا و چیستی رفتار» (گیدنز، 86:1380). بنابراین نزد گیدنز، تحول سبک­های­زندگی و دگرگونی­های ساختاری مدرنیته به واسطه بازتابندگی به یکدیگر گره می­خورند: «به دلیل باز بودن زندگی اجتماعی امروز، کثرت یافتن زمینه­های کنش و تعداد مراجع مقتدرتر، انتخاب سبک زندگی برای ساختن هویت شخصی و در پیش گرفتن فعالیت­های روزانه، به طور فزاینده­ای اهمیت می­یابد» (گیدنز، 88:1380). سبک­های زندگی از نظر گیدنز برنامه­هایی مهم­تر از فعالیت­های فراغتی هستند. او اساساً معتقد است که سبک زندگی با مصرف­گرایی تباه می­شود. با این حال، بازار که در خط­مشی­های نولیبرالی به مضمونی ایدئولوژیک تبدیل شده است، ظاهراً عرضه­کننده آزادی انتخاب و بنابراین باعث ارتقای فردگرایی است. استدلال گیدنز این است که دخل و تصرف و جرح و تعدیل خویشتن خویش از رهگذر انواع روایت­های رسانه­ها و نیز استراتژی­های بازاریابی، با تأکید بر سبک زندگی و به بهای مایه گذاشتن از معنای شخصی انجام می­گیرد (گیدنز،18:1382).            

    بر اساس نظریه گیدنز نگرش جنسیتی در جامعه به گونه­ای است که زنان به ویژه بر اساس ویژگی­های جسمانی­شان مورد قضاوت قرار می­گیرند و احساس شرمساری نسبت به بدن­شان رابطه­ی مستقیمی با انتظارات اجتماعی دارد. زنان در مقایسه با مردان بیشتر در معرض اختلالات تغذیه­ای قرار می­گیرند. این امر ناشی از چند علت عمده است: اول این­که هنجارهای اجتماعی ما در مورد زنان به نسبت بیشتری بر جذابیت جسمانی تأکید دارد. دوم این­که، آن­چه به لحاظ اجتماعی تصویری مطلوب از بدن تعریف می­شود، در مورد زنان تصویری لاغر اندام  و نه عضلانی است. سوم این­که، هر چند امروزه زنان در عرصه­ی عمومی و زندگی اجتماعی نسبت به قبل، فعال­تر شده­اند، اما همچنان همانقدر بر اساس پیشرفت­ها و موفقیت­هایشان مورد ارزیابی قرار می­گیرند که بر پایه­ی وضعیت ظاهری­شان. زنان نسبت به مردان برای جذابیت جسمانی خویش بیشتر اهمیت قائل­اند. فرد هنگامی خود را ارزشمند می­داند که بتواند بر اساس رژیمی چنان کامل به زندگی ادامه دهد. بی­اشتهایی عصبی در حقیقت تلاشی برای کسب امنیت خاطر در دنیای آکنده از گزینش­­های متعدد ولی ابهام­آمیز است. بدنی که به شدت تحت کنترل باشد، نوعی هستی سالم دارد (کیویستو،75:1383).     

  

[1] – self – identity

ویژگی های نهج البلاغه

نهج البلاغه این اثر ماندگارو بی نظیر را می توان از جهات مختلفی مورد دقت ، شناخت و بررسی قرار داد. اوصاف وویژگی های این مجموعه بی بدیل را در این نوشتار مختصر نمی توان شناخت، اما به لحاظاختصار، به شاخصها و ویژگی های مهم آن اشاره می شود:

  1. کلامی فوق کلام انسانهاو پایین تر از کلام خدا و در حقیقت، کلماتی گهربار از امام معصوم حضرت مولیالموحدین امام علی(علیه السلام) 2. جامعیت نهج البلاغه، به گونه ای که همانند قرآن،به عنوان انواری از آن، به تمام مسائل دنیوی و اخروی پرداخته است 3. اوج فصاحت وبلاغت بی نظیر 4. در بردارنده رسالتی جاودانه و جهانی پس از قرآن، جهت هدایت بشریت 5. جاذبه خاص نهج البلاغه برای همگان 6. مصون از هرگونه ضعف، خطا وتحریف 7. ارزشوالای پیام های نهج البلاغه 8. عدالت خواهی و ظلم ستیزی منحصر به فرد 9. و… .

محتوای نهج البلاغه
نهج‌البلاغه اثری است که باید با آن زیست و تنفس کرد. روح را با آن هم‌دم ساخت و با آن نبض و قلب را به تپش در آورد، تا معانی آن در عمقجان بنشیند و بتوان دنیاهای آن‌ را وارد شد و سرزمین‌هایش را فتح کرد. هرچند رسیدنبه قله‌ی رفیع معرفت علی(ع) حتی در حوزه‌ نهج‌البلاغه بر کسی میسّر نیست و ضعف ماحکم می‌کند که نمی‌توان تمام دنیاهای زهد و تقوا و عبادت و عرفان و حکمت و فلسفه وپند و موعظه و ملاحم و مغیبات و سیاست و مسؤولیت‌های اجتماعی، حماسه، شجاعت و دیگرزوایای نهج البلاغه را وارد شد و این اقیانوس بی‌پایان را شناخت.

نهج‌البلاغهاز نظر محتوایی به مسائل گوناگون اعتقادی، اقتصادی، سیاسی، اخلاقی پرداخته است و درقالب خطبه‌ها، نامه‌ها و حکمت‌ها به پرسش‌ها و مسائل عرصه‌های مذکور پاسخ داده است.

نهج‌البلاغه در مسائل اعتقادی به آفرینش جهان و انسان و جانوران، هدفدار بودنخلقت انسان،[7]معرفت حق تعالی[8]وحدت حق تعالی[9]، هدف فرستادن پیامبران[10]، هدف بعثت پیامبر اکرم(ص) [11]، استمرار رسالت با قرآن و عترت[12]و فرجام و رستاخیز،[13]پرداخته است.
امام علی(ع) درنهج‌البلاغه، به مسائل اقتصادی نیز پرداخته است و مسئولیّت انسان را نسبت بهسرزمین‌ها و چهارپایان[14]و ارجنهادن به کار و تلاش انسان و بهره‌مندی از حاصل دست‌رنج خویش[15]و ضرورت آبادانی سرزمین‌ها[16]و ذخیره‌سازی ثروت[17]و توصیه‌‌هایی مربوط به بیت‌المال و عدالتاجتماعی و فقر زدایی و ره‌نمودهای اخلاقی به ثروت‌مندان و برنامه‌های اقتصادی ووظایف فردی نیازمندان و وظایف دولت و جامعه را بیان کرده است.[18]
بخش دیگری از فرمایشات امام علی(ع) بهمسائل سیاسی و حکومتی اختصاص دارد. امام(ع) در این ساحت، به وظایف کارگزاران واستانداران، نویسندگان، ارتش و نیروها و سران نظامی، روش‌های دریافت مالیات و اصولکشورداری پرداخته است.[19]

ساحتدیگر نهج البلاغه، مسائل اخلاقی و تربیتی است. که امام(ع) بر مبنای جهان‌بینیتوحیدی، آن‌را استوار ساخته است. اخلاق فردی در نهج‌البلاغه، دانش اندوزی توأم باعمل، بی اعتنایی به زخارف دنیوی، آزادگی و ظلم ستیزی، نظم و حساب‌رسی در امور راتبیین نموده است و اخلاق اجتماعی نیز به خوش خلقی و انسان دوستی، انصاف‌ورزی بامردم و مانند این‌ها اشاره کرده است.[20]

مسائل عبادی و معنوی مانند سیمای عابدان شب زنده‌دار،انگیزه‌های گوناگون در عبادت، حالات و مقامات عابدان و تأثیر عبادت در زوال گناهنیز در نهج‌البلاغه مورد توجه جدی قرار گرفته است[21]. روی‌کرد علی(ع) در سراسر سخنانش بر مبنای عدالت است؛همان‌گونه که فرمود: عدالت، زندگی است. [22]

علی(ع) از آن بسیار افرادی نبود که در سخن، از حق دممی‌زنند، ولی در عمل از آن سرمی‌پیچند؛[23]زیرا حق، در مقام سخن گسترده‌ترین پهنا را داراست ولی درمقام اجرا و عمل بدان، در تنگنایی بی‌مانند است؛[24]یعنی در مقام سخن، به آسانی می‌توان حق و عدل را ستود و ازآن دم زد، ولی عمل کردن بدان، بسیار دشوار و مشکل است.

علل و عوامل موثر بر کاهش اشتغال و ایجاد بیکاری

در کشور های در حال توسعه، بیکاری ( با شکل های مختلف و معلول یک رشته عوامل پیچیده ) پدیده ای است بنیادی که بر روی هم درک و تشخیص آن را دشوار می سازد ؛ اما در یک بررسی کلی با توجه به پیشینه تحقیقات انجام شده در زمینه ی بیکاری، علل و عوامل ریشه ای بحران بیکاری از نظر ذیل قابل تاویل می نماید:

1-روال صنعتی شدن و حرکت کردن از روستا ها به شهر ها

صنعتی شدن و رواج اقتصاد پولی که از هم پاشیدگی جامعه های قدیم روستایی را به دنبال داشت، یکی از عوامل رشد سریع جمعیت بود و سهم خود را از هم پاشیدگی نظام سنتی را سرعت بخشید . همزمان با رشد جمعیت ، سیل مهاجرت های بزرگ از سوی روستا ها به شهر ها ادامه خواهد یافت. مهاجرت از مناطق روستایی نیز، موجب تثبیت وضع اقتصادی این روستاها نشده است. نرخ رشد جمعیت روستاها همچون گذشته همچنان بالاست و هرروز مشکلی بر مشکلات افزوده می گردد. نیروهای جوان و فعال مهاجرت می کنند و آنها که می مانند نیروی کافی ندارند تا کشاورزی در روستا را رونق دهند. از سوی دیگر، مناطق شهری بزرگ هم برای پذیرش توده های نیروی روستایی روز به روز با مشکل بیشتری روبرو می شود و در نتیجه افزایش بی رویه ی بیکاران شهری را در پی خواهد داشت و همچنین در شهرها امکانات اشتغال برای روستاییان وجود ندارد و امید دستیابی این افراد به سطح زندگی مورد انتظار، نیز روز به روز کمتر می شود(فرایدی ،1377، 13). در سال های اخیر به ویژه در حال حاضر مساله ای که باعث شده هر ساله نیروی  فعال و بیکار موجود در روستاها راهی شهر ها ( ناکجا آباد ) شوند ، مساله بیکاری است که اقتصاد ایران به ویژه در روستاها به شکل بحرانی گریبانگیر این معزل می باشد ؛ البته شهرها که خود از چند جنبه مشکلات کمی ندارند ،با ورود این گروه از مهاجرین مشکلات آن دو چندان شده و علاوه بر معضل بیکاری ، مشکلات دیگری مثل حاشیه نشینی ، فساد ، ترافیک ، بزهکاری و  …گریبانگیر آن می شود ( صیدایی ، 1390، 216).

رشد جمعیت

رشد سریع جمعیت در کشور های در حال توسعه ، سبب گسترش ابعاد بیکاری آشکار و پنهانخواهد بود. همراه رشد جمعیت، نسبت افراد قادر و مایل به کار به کل جمعیت افزایش خواهد یافت اما به علت فقدان منابع مکمل ، توسعه مشاغل جدید محدود است. نتیجه ی این عمل آن است که همراه با رشد جمعیت،کار ، بیکاری پنهان و آشکار افزایش می یابد. در شرایط افزایش جمعیت، درآمد های قابل تصرف کاهش می یابدکه این خود باعث کاهش پس انداز سرمایه گذاری می شود و بر تعداد بیکاران افزوده خواهد شد . همراه با رشد جمعیت کار نسبت به زمین، سرمایه و سایر منابع ، مقدار عوامل تولید موجود برای هر کارگر نیز کاهش می یابد و مجددا بر تعداد بیکاران افزوده می شود (کرباسی، 1387، 20).

2-ناتوانی بخش های دولتی در جذب فارغ التحصیلان دانشگاهی

بر اساس آمار و اطلاعات موجود ، کشور ها در طول سالیان گذشته هرگز توان جذب نیروهای تحصیل کرده را نداشته و همان تعداد نیروی کار جذب بازار کار شده اند، اکثرا در شغلی نامتنا سب با رشته ی خود به فعالیت اشتغال مشغولند که این امر تا حدی ناشی از رشد بی برنامه پذیرش دانشجو در رشته های مختلف تحصیلی بدون توجه به نیاز بازار کار کشور می باشد که به نوبه خود در افزایش نرخ بیکاری عاملی موثر به شمار می رود .از جمله عوامل موثر بر افزایش نرخ بیکاری فارغ التحصیلاندانشگاهی می توان به عدم وجود هماهنگی بین سازمان های اجرایی کشور با مراکز آموزش عالی جهت شناخت نیاز بازار کار کشور ، عدم وجود آمار و اطلاعات دقیق از وضعیت عرضه و تقاضای نیروی کار ، افزایش ظرفیت پذیرش دانشجو در رشته هایی که در جامعه به حالت اشباع درآمده اند ، گسترش و اشاعه فرهنگ مدرک گرایی و عدم توزیع مناسب امکانات و فرصت های شغلی برابر در مناطق مختلف کشور به ویژه در مناطق غیر صنعتی و کمتر توسعه یافته و… اشاره کرد( اکبری پور ، 1393، 44).

3-پایین بودن نرخ سرمایه گذاری و عدم تناسب توزیع امکانات در مناطق مختلف کشور

نظر به این که در کشور های جهان سوم دولت ها از جهت منابع مالی محدودیت زیادی دارند ، ناگزیرند که امکانات مالی خود را تنها در شهر ها صرف کنند و چون شهر و روستا نمی توانند هماهنگ رشد یابند، جمعیت از روستا های عقب مانده به مراکز شهری سرازیر می شوند. در واقع عدم تعادل در زمینه فرصت های اقتصادی بین بخش های روستایی و نیز برخی از شهر های کوچک از یک سو و شهر های بزرگ با امکانات بیشتر از سوی دیگر، سبب گسترش مهاجرت به شهر های بزرگ شده است. از آنجا که بخش تولیدی، قادر به جذب نیروی کار مهاجر روستایی نیستند ، لذا نیروی کار، جذب بخش های غیر مولد و عمدتا واسطه گری گردیده اند. آثار این مهاجرت از یک سو خود را در نرخ بیکاری مناطق شهری و روستایی نشان می دهد به طوری که در سال های اخیر همراه با افزایش نسبی نرخ بیکاری مناطق شهری، نرخ بیکاری در مناطق روستایی کاهش یافته است . تداوم این روند در آینده مشکل کمبود نیروی کار در روستا و افزایش بی رویه ی بیکاران شهری را در پی خواهد داشت (امیرصامی، 1378، 10).

4-وجود بیکاری پنهان

در تعریف بیکاری پنهان گفته اند که بیکاری پنهان شامل افراد فعال و ظاهرا مشاغلی است که نقش عمده ای در تولید یا پیشرفت کار ندارد و یا حذف آنها خللی عمده بر گرودنه ی کار وارد نمی آید.در مواردی چند نیروی انسانی زاید در بازار کار را بیکاری پنهان می خوانند چرا که این پدیده موجبات عرضه ی نیروی کار فراوان را فراهم می سازد و از طرفی کارگرانی که مزد کافی دریافت نمیدارند ، به کاهش تولید دست می زنند و در نتیجه نیروی کار به طور کامل مورد استفاده قرار نمی گیرد . از آنجا که بیکاری پنهان با عواملی که مبین کم رشدی هستند ، مرتبط می باشد ، حل این نوع بیکاری نیز مسائلی چون رفع بیکاری ، ایجاد اشتغال ، ایجاد مشاغل سود بخش تر ، آموزش حرفه ای ، سیاست گذاری و دستمزد ، تحرک اجتماعی– حرفه ای کارگران و به طور کلی حذف دوگانگی بین اقتصاد بازار و اقتصاد معیشتی ، مربوط می شود ( امینی، 1381، 2).

5-انتخاب تکنیک های سرمایه بر به جای کار بر

امروزه با گسترش صنایع  سازمان های تولیدی و اجبار اقتصادی در تولیدات انبوه کار فرمایان، تغییر نیروی کار از کاربر به سرمایه بر معضلی به نام بیکاری به وجود آورده گریبانگیر کشور های صنعتی و غیر صنعتی شده است.در بازار نیروی کار از دست دادن مشاغل از طریق جایگزینی نیروی ماشین و تکنیک های انجام کار ، بیکاری تکنولوژیکی لقب گرفته است به جای کارگر ماشین و به جای نیروی مکانیکی و یا الکترنیکی استفاده می شود.در کنار نکات مثبت استفاده از تکنیک های سرمایه بر مدرن ، از جمله نکات منفی آن رشد بیکاری در جامعه می باشد که به نوبه خود ضربه ای شدیدتر از رونق اقتصادی ناشی از استفاده از تکنیک های سرمایه بر وارد خواهد نمود، بالاخص اگر نیروی کار آن جامعه از سطح مهارت و تخصص پایین برخوردار باشد( قلی پور،1381 ،38).

6-عدم توجه به توریسم

بر اساس جدید ترین آمار ارائه شده از سوی سازمان جهانی گردشگری وابسته به سازمان ملل ، ایران جایگاهی در میان 10 کشور فعال در حوزه گردشگری منطقه خاورمیانه ندارد . بر اساس این گزارش شاخص های مربوط به صنعت گردشگری در همه نقاط جهان به غیر از خاورمیانه با رشد همراه بوده است (باقری، 1385، 213).